تبليغاتX
**نويسندگان و شاعران جوان**

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز با حافظ+++  ماهنامه نویسندگان و شاعران جوان ایران

در انتظارش « که شاید بیاید »

لحظه ای می کرد مرا شاد

سرمست و مضطرب

نگاهم سراسیمه

رو به کوچه انتظار

تکیه ام به دیوار

حرفهایی را که باید می گفتم

به دل ، نجوا می خواندم

چه بگویم ، چه نگویم

کرده هراسان و پریشانم

به دستانم شاخه گلی سرخ

در اضطراب دیدنش ، می لرزید

عزیزم ، گلم کجای کوچه مانده ای

بیا و بشکن سکوتم

رو به انتهاست ، انتظارم

می کرد غروب ، امید دیدنت

قدم هایم سنگین و غمگین

راه خانه را گم کرده بود

شاخه گل سرخ در دستانم

چنان می فشردمش

که خارهایش می دوخت

که خون از ساقه هایش می چکید

اشکهایم نم نم می بارید

چشمانم خیسی اشک

می رفتم اما نگاهم به انتظار

که لحظه ای دیگر بمان

که شاید بتابد بر انتظار

اما باز  بی نصیب از روی یار

فرستنده: ناشناس-اسمی ذکر نشده بود!

+ نوشته شده در ساعت 0:55 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

من صدایی در سنگ

مانده ام در محبس

خارجم زبر و سیاه

بی نور

داخلم می سوزد

داخلم قلب من است

پسری برداشت مرا

شادمان گشتم که دگر همراهم

امّا یکباره انداخت مرا

سوی یک جسم سفید

و دگر...

خواستم فریاد کنم ، امّا

صدای من سکوتی سنگین است

***

من صدایی در سنگ

مانده ام در محبس

یکی خواست که مثال از پوچی بزند

چون مرا دید نشانم داد

گفت:

آن یک سنگ

سرد ، زبر ، گنگ ، تنها

از درون سوختم،امّا

من صدایی در سنگ

مانده ام در محبس

شب شده است

تاریک است

من صدایی می شنوم

دختری بر پسری گفت

قلب تو از سنگ است

پسر گفت چرا؟

دختر گفت:

در تونیست احساسی

آتشم افزون شد

با همه سردی جسمم

از درون ذوب شدم

 

سعید اصغری   از تبریز

 

نظرات و نقد های خود در مورد این مطلب را در نظر بدهید درج نمایید.

+ نوشته شده در ساعت 0:55 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

 

برداشت از مطالب اين وبلاگ و كپي نمودن آن شرعا حرام و در صورت مشاهده از شخص جاعل شكايت به عمل خواهد آمد

وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان