تبليغاتX
**نويسندگان و شاعران جوان**

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز با حافظ+++  ماهنامه نویسندگان و شاعران جوان ایران

چهل ام/داستان کوتاه/پریسا عظیم زاده


دود غلیظ سیگارت مرا به وسوسه انداخت که یکی روشن کنم. از آیینه ی کنار دستم به خوبی مشخص بودی. من پشت چراغ قرمز توقف کردم، دود سیگارم را بیرون دادم و از پشت عینک دودی به آیینه زل زدم. سیگار را گوشه ی لبهای قرمزت گذاشته بودی و انگار که خودت را در آیینه ورنداز می کردی. مسیر حرکت دو قطره اشک روی گونه هایت سیاه شده بود. تور سیاه روی سرت را عقب تر کشیدی، برگشتی و در صورت آرام پریچهر لحظه ای درنگ کردی بعد دست در موهایت بردی و یک دسته از آنها را توی صورتت ریختی. پک عمیقی به سیگارم زدم که چراغ سبز شد.

من چشمهایم را به جاده دوخته بودم _ نه _ انگار که دائما به تو نگاه می کردم. هوای تهران ابری بود. عینک دودی بیخودی روی دماغم سنگینی می کرد. برش داشتم که زنم از دستم گرفتش و در قابش گذاشت. چقدر بیخود باسلیقه بود!

نیم نگاهی به تو انداختم، رژ قرمزت را پر رنگ می کردی. نمی دانم چطور شد که اشکم سرازیر شد. زنم دستم را از روی دنده گرفت. ناخنهای بلندش پوستم را می خراشیدند، بهش گفتم که دستش را بردارد. حتمآ با خودش فکر می کرد طلاقش نمی دهم. چقدر احمق بود. هنوز هم هست.

نفسم را با اندوه بیرون دادم. کراواتم بیخودی گلویم را می فشرد. خواستم بازش بکنم که زنم به سمتم خم شد و خواست اشکهایم را پاک بکند. من دیوانه وار سرش فریاد کشیدم: « دستتو بکش! » تقصیر نداشت. اما من برای خاطر مامان باید چهل روز بیشتر تحملش می کردم. همین فردا کار را تمام می کنم. طلاقش را می دهم.

اصلا چرا این زن را گرفتم؟! همچین هم دور نیست. عاشقش شده بودم. من عاشق این زنیکه ی هوسران و خوشگذران شده بودم. مامان هم گفت که نه، اما منِ احمق گوش نکردم. برگشتم به صورتش نگاه کردم، چرا عاشقش شده بودم؟! خوشگل بود. انگار که گذاشته بود شریک من هم بفهمد که خوشگل است. من هم طلاقش می دهم تا با شریک عزیزم خوش باشد. دنیا و آدم هایش روز به روز کثیف تر می شوند، مثل روکش صندلی های ماشین من، مثل زن و شریک من و مثل تو. تویی که من هیچ وقت نفهمیدم بعد از پانزده سال چطور و از کجا و بعد از چهل روز فهمیدی که مادرت مرده و حالا می خواستی پایت را در خانه ای بگذاری که با هم خط های فرو رفتگی موزاییک های مربعی را با گچ دیوارهای خراب شده ی خانه ی همسایه پر رنگ می کردیم و لی لی می کشیدیم. یادم هست که مامان همیشه عصبانی می شد، یادم هست که همه ی حیاط را خودم تنهای تنها می شستم.
 
فکر کردی نگاههای تحقیر آمیز پدرت برایم بس نبود؟! فکر کردی نیش هایش که دائم به من و پریچهر بچه یتیم می گفت یادم رفته؟! نه، همه شان یادم هست. حتی یادم هست روزی را که مامان پدرت را ترک کرد. من هیچ وقت یادم نرفت که یادم باشد که مامان خاله ی من است. راستی، مامان برای تو کی بود؟! من که هیچ وقت احساس نکردم که مامان، مادرخودم نیست. از دست دادن یک مادر به اندازه ای برای انسان دردناک هست که نیازی به تجربه ی دوباره ی این فراق تلخ نباشد. مادر من انگار که دو بار مرد. مامان برای تو خیلی وقت بود که مرده بود.

جلوی همان خانه ترمز کردم. تو و زنم پیاده شدید و دوباره همدیگر را محکم بغل کردید. پریچهر پرسید: «نمیای؟» گفتم که نه. گفتم که باید بروم. باید می رفتم، چون تحمل آن خانه بی مامان و با تو برایم ممکن نبود. پریچهر می فهمید.

دوباره استارت زدم. نمی دانستم کجا باید بروم. از خانه ام بیزار بودم، خانه ام را هنوز با زنم تقسیم می کردم، اما از روزی که گفتم می خواهم طلاقش بدهم، چمدانم را بستم و هرگز پایم را در آن خانه نگذاشتم. باید جایی پیدا می کردم، فقط دو ساعت در خیابانهای شلوغ تهران بی هدف چرخیدم.

من چقدر خر بودم که می آمدم جلوی دبیرستانت نگهبانی می دادم که مبادا کسی نگاه چپت بکند. به مامان گفتی که آبرویت را می برم. فکر می کردی که بزرگ شده ای. خیال بزرگ شدن همیشه از خصوصیات بارز کوچکی مغز بوده. فکر کردی من هیچ وقت نفهمیدم که آن پسرکی که همیشه پیراهن قرمز می پوشید و جلوی قنادی سر کوچه می ایستاد، دوست پسرت بود؟ فقط نفهمیدم که چندمین دوست پسرت بود.
به خودم آمدم دیدم که دوباره کنار مزار مامان نشسته ام. سنگ مزار سیاه بود، رویش طلایی نوشته بودند آرامگاه مادری مهربان. بغض در گلویم برای چندمین بار پیاپی شکست. سیگاری آتش زدم. آفتاب غروب می کرد و هوا سرد می شد و مامان زیر این خاک چهل روز بود که می پوسید. برای چه آمده بودم؟! مامان مرده بود. باید باور می کردم که دیگر نیست. حتی باید باور می کردم که زیر این خاکها هم جز مشتی ناخن و استخوان و چند دسته موی سفید چیزی نیست. تصور اینکه کسی با بیل روی مامان خروار خروار خاک بریزد و پریچهر کنار این گودال سرد و تاریک که مامان توش دراز به دراز آرمیده بود ضجه بزند، در این چهل روز کاری فراتر از دشوار بود.

چرا هیچ کس به من نگفت که مامان رفت؟ چرا هیچ کس از من اجازه نگرفت که مامان را خاک بکنند یا نه؟ همه اش تقصیر پریچهر است. اما انگار به تو گفتند؟ نگفتند؟ چرا، پریچهر گفت که تو نیامدی. اصلآ به خودت زحمت ندادی که بیایی. بهتر شد که نیامدی. مامان هیچ وقت تو را نفرین نکرد، اما من کردم. چون با رفتن تو مامان شکست.

راستش من که نفهمیدم در آن مردک چه دیدی که گذاشتی و رفتی. هیچ وقت نگفتی که از بعد از آنکه مامان پدرت را ترک کرد منتظر مرگ پدرت بودی، اما می دانم که خودت پدرت را هم کشتی که بتوانی با آن مردک هوسباز که سن پدرت را داشت به همان بهشت خرابشده ای بروی که آرزویش را داشتی. مامان که هیچ باور نمی کرد بروی. هیجده سالگی برای فرار یک دختر از خانه که هیچ، از شهر کشورش، کمی زود نیست؟!

اگر می دانستم قرار است کسی تو را باخبر بکند خودم با دستهای خودم می کشتمش. همین، مامان مانده بود که در چهلمین روز درگذشتش دختر بدکاره اش کنار مزارش دو قطره به زور اشک بریزد و بعد رژ لبش را پررنگ بکند و از ترس، بلیط برگشتش را برای همین امشب رزرو بکند. پریچهر می گفت که از من خجالت می کشی، گفتم تو از مامان هم خجالت نمی کشیدی.

یادم رفت ازت بپرسم که اگر می توانی زن من را هم با خودت ببری. بهش قول داده ام با شریکم به ماه عسل بفرستمشان. اما حیف که من حتی فراموش کردم به تو سلام بکنم، وگرنه می پرسیدم.

بلند شدم و خودم را تکاندم. کت و شلوار سیاهم گویا خاکی شده بود. هوا دیگر تاریک تاریک بود. دختر و پسر جوانی کنار خاک خیس مزاری آهسته شمع روشن می کردند و می گریستند. پریچهر به من نگفت، من دلم می خواست همه ی آن شبهایی را که نبودم تا صبح کنار مزار مامان گریه بکنم، اما حیف از وقتی هم که فهمیدم نمی توانستم کنار مامان بمانم، چون هیچ باورم نمی شود که این مشت استخوان زیر این خاک مال مامان باشد. شاید مامان خودش را از من قایم کرده باشد. قایم موشک بازی خوبی نیست، هیچ وقت نبود. از همان بچگی که خودش را قایم می کرد تا من و تو و پریچهر پیدایش بکنیم. تو از پیدا کردن مامان خسته می شدی، پریچهر می گشت و می گشت و من عصبانی گوشه ای می نشستم و مامان می فهمید که غرور پسرانه ام هیچ وقت به من اجازه نمی دهد که بگویم چقدر از این بازی بیزارم. اما حالا حتی غرور مردانه ام هم نمی تواند مانع فریاد این حرفها شود. من از قایم موشک بیزارم.

ماشین را روشن کردم. پریچهر گفته بود که برای شام برگردم. من نمی خواستم ریخت نحس تو را ببینم. شاید برای اولین بار احساس کردم که خانه ای ندارم که بروم. برای اولین بار می خواستم در تهران به هتل بروم.

یک دیازپام خوردم. سیگار دیگری آتش زدم و با کفش روی تخت دراز کشیدم. فردا زنم را طلاق می دهم. تمام مهریه اش را هم می دهم. برای من فقط سه دانگ از شرکت می ماند و لباسهایم. سه دانگ را هم به شریکم می فروشم و می روم. باید از این شهر بروم. نه، فکر نکن مثل تو از اینجا به بهشت فرضی ات فرار می کنم. می خواهم به شمال بروم. پریچهر دیگر تنها نیست، قرار بود قبل از مرگ مامان عروسی بکند. به تلفن چی هتل گفتم که به شماره ی پریچهر زنگ بزند و بگوید که من در هتل هستم. گفتم که هیچ تلفنی را وصل نکند. خودم هم تلفن را از پریز کشیدم. میل به غذا هم نداشتم. دستم را از زیر سرم برداشتم و زیر بالش فرو بردم. می شد من هم مثل مامان بیدار نشوم. اما در لحظه، حتی نمی توانستم بخوابم. قیافه ات از جلوی چشمهایم دور نمی شد، انگار که می خواستم با کابوس برگشتن تو به خواب بروم.

من گیج بودم که احساس کردم یکی با مشت های محکم و مداوم به در اتاقم می کوبد. با هزار زور بدن لَخت و بی حسم را بلند کردم و در را باز کردم. پریچهر خودش را توی بغلم انداخت و با هق هق گفت که مامان مرد.
 

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

انتخاب سوپی | اُ. هنری |ترجمه: زرین بختیاری‌زاده

سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می کرد.

وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می خورد، سپس به آنها می گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد.

چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی

بود. فقط می بایست یک میزدررستوران پیدا کند و بنشیند.

آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می نشست، مردم تنها می توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس

شلوارش رانمی دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛

اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت

و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود

که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود.

سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد.

با خود اندیشید:" بزودی در زندان خواهم بود ". پلیس به طرفش آمد وپرسید:" کی این کارو کرد؟ " سوپی گفت:" من بودم ". اما پلیس می دانست کسانی که چنین کاری می کنند، نمی ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: " عالیه! " ووارد شد.

این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد.

شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:" می دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام ".

گارسن جواب داد:" پلیس بی پلیس. هی، جو!".

پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:" بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت ". وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.

سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود،

با خود اندیشید:" با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد ". آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:" زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه ". اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت

و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:" چتر مال منه ". سوپی جواب داد:" راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی کنی؟ زود باش پلیس آنجاست ". صاحب چتر با ناراحتی گفت:" اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می خواهم "... سوپی گفت:" البته که مال منه ". پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان

وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته... و سپس ناگهان یک چیز

شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:" فردا به شهرمی روم و کار پیدا می کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی می شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید... ".

دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود.

پرسید:" تو اینجا چه میکنی؟ "

سوپی پاسخ داد:" هیچی ".

پلیس گفت:" پس با من بیا ".

فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند

برگرفته از سایت قابیل

+ نوشته شده در ساعت 0:58 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

 

برداشت از مطالب اين وبلاگ و كپي نمودن آن شرعا حرام و در صورت مشاهده از شخص جاعل شكايت به عمل خواهد آمد

وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان