بسم الله الرحمن الرحيم
امروز با حافظ+++
در پایان از همه دوستان حتی کسانیکه کم لطفی کردند متشکرم. آقای شهروز بید آبادی-آقای مهرداد نادری-خانم مهشید ایمانی-خانم سارا سپاسیان-آقای محمدرضا شریف. امروز میرویم ولی روزی دوباره با قدرت خواهیم آمد... خدا نگهدار امید هادی سردبیر و تهیه کننده وبلاگ ماهنامه نویسندگان جوان تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق در آمد. این ماهنامه که در 26 اسفند 1386 شروع به کار نمود در اوایل اقدام به جذب نویسنده کرد و حتی حمایت چند محفل و افراد ادبیّاتی کشور مانند آموزش و پرورش ناحیه 2 تبریز(دبیرستان فردوسی)، و وبلاگ رادیو جوان را به خود جلب کرد . اما متاسفانه در ادامه با کم لطفی اعضا مواجه شد و اعضا به وعده های خود عمل نکردند حتی برای اعضا به غیر از خانم سپاسیان(که در مورد ایشان حتی وقت نشد چون پس از عضویت ایشان این مسائل بو جود آمد) مساله حقوق در نظر گرفته شده بود و از اعضا خواسته شده بود راهی دلخواه برای دریافت حقوق بیان نمایند که حتی یکی از اعضای محترم به مساله اعتنایی نکردند و با وجود قول به همکاری این کار را نکردند.در این میان لنگ زدن های ماهنامه موجب شد اصلی ترین حامی(معنوی و مادی) ماهنامه یعنی دبیرستان فردوسی به حمایت خود ادامه ندهد و در این مرحله بود که حوادث دست به دست هم داد تا ماهنامه دیگر نتواند به کار خود ادامه دهد و این امر را موجب شد.در پایان از آقای امید هادی که با تلاش فراوان تا آخرین لحظه سعی کردند ماهنامه را سرپا نگهدارند کمال تشکر را دارم مهشید ایمانی مسئول روابط عمومی و خواندن نامه های الکترونیکی ماهنامه اينترنتـي شماره تیر 1387 در این شماره میخوانید معناي حقيقي « داستان» چيست؟ يك داستان تركيبي از لغات و تصوراتي است كه به باز آفريني زندگي در قالب قهرمانان و حوادث در ذهن خواننده مي پردازد . در اينجا نحوه توصيف و مرتب كردن رويدادها، پيامدها و انگاره هاي موجود در كتاب- كه نگارنده به واسطه آنها حس كنجكاوي خواننده را بر مي انگيرد- مطرح خواهد شد: هر نويسنده براي تثبيت علاقه مخاطب جهت تداوم مطالعه در اثرش راهكارهايي براي ارضاي برخي از نيازهاي بشري، ( احساس عشق، توانايي تغيير سرنوشت خويش، قدرت جبران اشتباهات گذشته، چيره شدن بر موانع، كشف معنا و هدف زندگي و...) ارائه مي كند و همواره پيامد داستان را با توجه به ويژگيهاي اختصاصي خواننده گان خويش تنظيم مي نمايد. علاوه بر اين توجه به نقش« قهرمان» داستان نيز در راضي نگه داشتن مخاطبان مؤثر خواهد بود. چرا كه پيامد اعمال شخصيت هاي داستان نيز حول محور برخي از نيازهاي بشر دور مي زند . براي نمونه هر نگارنده قادر است به واسطه اعمال و افكار قهرمانان داستان خويش احساسات خوانند گان را به طور مستقيم تحت تاثير قرار دهد. سومين مقوله حائز اهميت موضوع و هسته يا همان « طرح اصلي كتاب» است كه از طريق آن مي توان موانعي در جاي جاي قصه ايجاد كرد و در درجه هيجان حاكم بر اثر را افزايش داد. پس از در نظر گرفتن موارد مذكور، نويسنده بايد تدريجا به تعديل موانع براي رسيدن به انتهاي قصه پرداخته و اراده و قدرت شخصيت ها را جهت پشت سر گذاشتن مشكلات افزايش دهد تا تناقضات داستان نيز به نحوي نامحسوس بر طرف شوند. پس از درك ماهيت داستان، هر فرد در ميابد كه مفاهيم « زمان» ، « طرح» و « قهرمان» در كتاب، هر يك معناي متفاوتي دارند و نقش ويژه اي را در آفرينش يك اثر ادبي ايفا مي نمايند ، بدين ترتيب با در نظر گرفتن اهداف گوناگون كه درذهن هر نويسنده شكل مي گيرد اين موارد جايگاه و معناي خاص خود را خواهند يافت. من چشمهایم را به جاده دوخته بودم _ نه _ انگار که دائما به تو نگاه می کردم. هوای تهران ابری بود. عینک دودی بیخودی روی دماغم سنگینی می کرد. برش داشتم که زنم از دستم گرفتش و در قابش گذاشت. چقدر بیخود باسلیقه بود! نیم نگاهی به تو انداختم، رژ قرمزت را پر رنگ می کردی. نمی دانم چطور شد که اشکم سرازیر شد. زنم دستم را از روی دنده گرفت. ناخنهای بلندش پوستم را می خراشیدند، بهش گفتم که دستش را بردارد. حتمآ با خودش فکر می کرد طلاقش نمی دهم. چقدر احمق بود. هنوز هم هست. نفسم را با اندوه بیرون دادم. کراواتم بیخودی گلویم را می فشرد. خواستم بازش بکنم که زنم به سمتم خم شد و خواست اشکهایم را پاک بکند. من دیوانه وار سرش فریاد کشیدم: « دستتو بکش! » تقصیر نداشت. اما من برای خاطر مامان باید چهل روز بیشتر تحملش می کردم. همین فردا کار را تمام می کنم. طلاقش را می دهم. اصلا چرا این زن را گرفتم؟! همچین هم دور نیست. عاشقش شده بودم. من عاشق این زنیکه ی هوسران و خوشگذران شده بودم. مامان هم گفت که نه، اما منِ احمق گوش نکردم. برگشتم به صورتش نگاه کردم، چرا عاشقش شده بودم؟! خوشگل بود. انگار که گذاشته بود شریک من هم بفهمد که خوشگل است. من هم طلاقش می دهم تا با شریک عزیزم خوش باشد. دنیا و آدم هایش روز به روز کثیف تر می شوند، مثل روکش صندلی های ماشین من، مثل زن و شریک من و مثل تو. تویی که من هیچ وقت نفهمیدم بعد از پانزده سال چطور و از کجا و بعد از چهل روز فهمیدی که مادرت مرده و حالا می خواستی پایت را در خانه ای بگذاری که با هم خط های فرو رفتگی موزاییک های مربعی را با گچ دیوارهای خراب شده ی خانه ی همسایه پر رنگ می کردیم و لی لی می کشیدیم. یادم هست که مامان همیشه عصبانی می شد، یادم هست که همه ی حیاط را خودم تنهای تنها می شستم. جلوی همان خانه ترمز کردم. تو و زنم پیاده شدید و دوباره همدیگر را محکم بغل کردید. پریچهر پرسید: «نمیای؟» گفتم که نه. گفتم که باید بروم. باید می رفتم، چون تحمل آن خانه بی مامان و با تو برایم ممکن نبود. پریچهر می فهمید. دوباره استارت زدم. نمی دانستم کجا باید بروم. از خانه ام بیزار بودم، خانه ام را هنوز با زنم تقسیم می کردم، اما از روزی که گفتم می خواهم طلاقش بدهم، چمدانم را بستم و هرگز پایم را در آن خانه نگذاشتم. باید جایی پیدا می کردم، فقط دو ساعت در خیابانهای شلوغ تهران بی هدف چرخیدم. من چقدر خر بودم که می آمدم جلوی دبیرستانت نگهبانی می دادم که مبادا کسی نگاه چپت بکند. به مامان گفتی که آبرویت را می برم. فکر می کردی که بزرگ شده ای. خیال بزرگ شدن همیشه از خصوصیات بارز کوچکی مغز بوده. فکر کردی من هیچ وقت نفهمیدم که آن پسرکی که همیشه پیراهن قرمز می پوشید و جلوی قنادی سر کوچه می ایستاد، دوست پسرت بود؟ فقط نفهمیدم که چندمین دوست پسرت بود. چرا هیچ کس به من نگفت که مامان رفت؟ چرا هیچ کس از من اجازه نگرفت که مامان را خاک بکنند یا نه؟ همه اش تقصیر پریچهر است. اما انگار به تو گفتند؟ نگفتند؟ چرا، پریچهر گفت که تو نیامدی. اصلآ به خودت زحمت ندادی که بیایی. بهتر شد که نیامدی. مامان هیچ وقت تو را نفرین نکرد، اما من کردم. چون با رفتن تو مامان شکست. راستش من که نفهمیدم در آن مردک چه دیدی که گذاشتی و رفتی. هیچ وقت نگفتی که از بعد از آنکه مامان پدرت را ترک کرد منتظر مرگ پدرت بودی، اما می دانم که خودت پدرت را هم کشتی که بتوانی با آن مردک هوسباز که سن پدرت را داشت به همان بهشت خرابشده ای بروی که آرزویش را داشتی. مامان که هیچ باور نمی کرد بروی. هیجده سالگی برای فرار یک دختر از خانه که هیچ، از شهر کشورش، کمی زود نیست؟! اگر می دانستم قرار است کسی تو را باخبر بکند خودم با دستهای خودم می کشتمش. همین، مامان مانده بود که در چهلمین روز درگذشتش دختر بدکاره اش کنار مزارش دو قطره به زور اشک بریزد و بعد رژ لبش را پررنگ بکند و از ترس، بلیط برگشتش را برای همین امشب رزرو بکند. پریچهر می گفت که از من خجالت می کشی، گفتم تو از مامان هم خجالت نمی کشیدی. یادم رفت ازت بپرسم که اگر می توانی زن من را هم با خودت ببری. بهش قول داده ام با شریکم به ماه عسل بفرستمشان. اما حیف که من حتی فراموش کردم به تو سلام بکنم، وگرنه می پرسیدم. بلند شدم و خودم را تکاندم. کت و شلوار سیاهم گویا خاکی شده بود. هوا دیگر تاریک تاریک بود. دختر و پسر جوانی کنار خاک خیس مزاری آهسته شمع روشن می کردند و می گریستند. پریچهر به من نگفت، من دلم می خواست همه ی آن شبهایی را که نبودم تا صبح کنار مزار مامان گریه بکنم، اما حیف از وقتی هم که فهمیدم نمی توانستم کنار مامان بمانم، چون هیچ باورم نمی شود که این مشت استخوان زیر این خاک مال مامان باشد. شاید مامان خودش را از من قایم کرده باشد. قایم موشک بازی خوبی نیست، هیچ وقت نبود. از همان بچگی که خودش را قایم می کرد تا من و تو و پریچهر پیدایش بکنیم. تو از پیدا کردن مامان خسته می شدی، پریچهر می گشت و می گشت و من عصبانی گوشه ای می نشستم و مامان می فهمید که غرور پسرانه ام هیچ وقت به من اجازه نمی دهد که بگویم چقدر از این بازی بیزارم. اما حالا حتی غرور مردانه ام هم نمی تواند مانع فریاد این حرفها شود. من از قایم موشک بیزارم. ماشین را روشن کردم. پریچهر گفته بود که برای شام برگردم. من نمی خواستم ریخت نحس تو را ببینم. شاید برای اولین بار احساس کردم که خانه ای ندارم که بروم. برای اولین بار می خواستم در تهران به هتل بروم. یک دیازپام خوردم. سیگار دیگری آتش زدم و با کفش روی تخت دراز کشیدم. فردا زنم را طلاق می دهم. تمام مهریه اش را هم می دهم. برای من فقط سه دانگ از شرکت می ماند و لباسهایم. سه دانگ را هم به شریکم می فروشم و می روم. باید از این شهر بروم. نه، فکر نکن مثل تو از اینجا به بهشت فرضی ات فرار می کنم. می خواهم به شمال بروم. پریچهر دیگر تنها نیست، قرار بود قبل از مرگ مامان عروسی بکند. به تلفن چی هتل گفتم که به شماره ی پریچهر زنگ بزند و بگوید که من در هتل هستم. گفتم که هیچ تلفنی را وصل نکند. خودم هم تلفن را از پریز کشیدم. میل به غذا هم نداشتم. دستم را از زیر سرم برداشتم و زیر بالش فرو بردم. می شد من هم مثل مامان بیدار نشوم. اما در لحظه، حتی نمی توانستم بخوابم. قیافه ات از جلوی چشمهایم دور نمی شد، انگار که می خواستم با کابوس برگشتن تو به خواب بروم. من گیج بودم که احساس کردم یکی با مشت های محکم و مداوم به در اتاقم می کوبد. با هزار زور بدن لَخت و بی حسم را بلند کردم و در را باز کردم. پریچهر خودش را توی بغلم انداخت و با هق هق گفت که مامان مرد. در انتظارش « که شاید بیاید » لحظه ای می کرد مرا شاد سرمست و مضطرب نگاهم سراسیمه رو به کوچه انتظار تکیه ام به دیوار حرفهایی را که باید می گفتم به دل ، نجوا می خواندم چه بگویم ، چه نگویم کرده هراسان و پریشانم به دستانم شاخه گلی سرخ در اضطراب دیدنش ، می لرزید عزیزم ، گلم کجای کوچه مانده ای بیا و بشکن سکوتم رو به انتهاست ، انتظارم می کرد غروب ، امید دیدنت قدم هایم سنگین و غمگین راه خانه را گم کرده بود شاخه گل سرخ در دستانم چنان می فشردمش که خارهایش می دوخت که خون از ساقه هایش می چکید اشکهایم نم نم می بارید چشمانم خیسی اشک می رفتم اما نگاهم به انتظار که لحظه ای دیگر بمان که شاید بتابد بر انتظار اما باز بی نصیب از روی یار فرستنده: ناشناس-اسمی ذکر نشده بود! قدم به قدم تا گفتن شعر فصل اول : آشنایی با انواع شعر قسمت اول شعر قالبی از ادبیات است که دارای حالات مختلف است.در اصل شعر قالبی از متن است که دارای وزن گفتاری است که به بیان احساسات درونی انسان می پردازد.سبک شعر در زبان فارسی به دو نوع اصلی تقسیم می شود 1.شعر اصیل و قدیمی ایرانی 2.شعر نو برای شعر اصیل ایرانی می توان به شاعرانی مانند حافظ ، ابوالقاسم فردوسی،نظامی،سعدی،رهی معیری،باباطاهر و...اشاره نمود و برای شعر عصر جدید یعنی شعر نو به نیما بنیانگذار این شعر ، سهراب سپهری،مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو اشاره نمود.در این میان شاعران بعداز انقلاب ایران بیشتر گرایش به شعر نو دارند و لیکن شعر اصیل همان قدرت زیبایی خود را حفظ کرده است . از شاعران بعد از انقلاب می توان به مرحوم قیصر امین پور،مرحوم سید حسن حسینی،ساعد باقری و ... اشاره نمود.دراین قسمت مطلب به انواع شعر قدیمی و اصیل فارسی می پردازیم. شعر فارسی ایرانی قدیمی همیشه داری 4 اصل زیر است بیت:خانه،مرکب دو مصراع مصراع:حداقل سخن موزون قافیه:از پس رونده:کلمات هماهنگ پایان مصراع که که حروف آخر یکسان دارند ردیف:دسته:کلماتی که پس از قافیه عینا تکرار می شود و داری یک معنی می باشد:ردیف میتواند اختیاری باشد. بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند * خرامان شد ســـــــــوی آب روان چنان چون شـــده باز یابد روان رنگ آبی:ردیف رنگ بنفش:قافیه --------------------------- قالبهای شعر فارسی از روی 4 اصل بالا و محتوا تشخیص داده می شود که شامل انواع زیر میباشد: مثنوی-قصیده-غزل-قطعه-رباعی-دو بیتی-چهار پاره-ترکیب بند- ترجیع بند. 1.مثنوی: 2تایی ، شعری است که هر دو مصراع دو به دو باهم ،هم قافیه هستند.درازترین شعر فارسی را میتوان به مثنوی نسبت داد.معمولا موضوعات مثنوی در مورد عرفان مانند مثنوی مولانا،حماسه مانند شاهنامه فردوسی و مسائل عشق مانند خسرو و شیرین نظامی است. آثار قابل ذکر:مثنوی مولوی اثر مولانا،منطق الطیر اثر عطار نیشابوری،بوستان سعدی اثر سعدی شیرازی مدل مثنوی **************+ **************+ **************- **************- **************= **************= **************# **************# 2.قصیده: شعری است که مصراع اول بیت اول با مصراع زوج هم قافیه هستند.ارکان قصیده به قرار زیر است: الف_تغزل=گفتگو با معشوق/تشبیب=اظهار جوانی/نسیب:طبیعت-این ها به بیت های اولیه قصیده نسبت داده میشود ب_تخلص=1الی 3 بیت که رابطه مورد الف و ج است. ج_تنه ی اصلی=موضوع اصلی قصیده است اولین بیت قصیده را مصرّع است مطلع و آخرین بیت را مقطع خوانند. موضوع اصلی این نوع شعر مدح و اخلاق و مسائل عرفانی است ابیات قصیده از 20 عدد به بالا است. شاعران این نوع شعر : بهار،ناصر خسرو،خاقانی،فرخی یزدی مدل قصیده **************# ************# *************** *************# *************** *************# *************** *************# 3.غزل: شامل گفتگو با معشوق است و مشابه قصیده می باشد با این تفاوت که در ابیات مضامین تفاوت داند.غزل تا 14 بیت است امّا قصیده دارای ابیات بالاتر از 20 عدد است موضوعات این شعر در مسائل عرفان و عشق و اجتماع است نمونه شاعران این نوع شعر: حافظ،سعدی،مولانا،شمس تبریزی،فخرالدین عراقی می باشند. 4.قطعه: شعری است که فقط مصراع های زوج هم قافیه است موضوع این نوع شعر در مورد مسائل اخلاقی ، اجتماعی و مدح و هجو است. ایرج میرزا،ابن یمین و پروین اعتصامی از پیشروان این نوع شعر هستند. مدل قطعه: ************* *************# ************* *************# ************* *************# ************* *************# ادامه دارد... فروغ فرخزاد نام : فروغ عکس ارسالی آقای باهوش از مشهد مقدس مدیر بخش:مهرداد نادری شوخی با شعر این ترانه بوی نان نمی دهد با پوزش از مرحوم امین پور ارسالی از :اميد مهدي نژاد فراخوان وبلاگ نویسندگان و شاعران جوان در موضوعات زیر عضو ثابت به همراه نام کاربری می پذیرد کسانیکه تمایل به همکاری در نوشتن این ماهنامه اینترنتی دارند . فرم ثبت نام را از لینک زیر دانلود و به ایمیل ما ارسال نمایند موضوعات : شعر - مقاله نویسی- شعر ترکی- داستان نویسی همچنین شرایط در فرم بیان شده است E-Mail منتظر شماره دوم 31 خرداد باشید توجه:برای دانلود بهتر بعد از راست کلیک گزینهsave target asرا انتخاب نمایید مبعث حضرت رسول اکرم ص مبارکباد براي تعجيل در ظهور حضرت مــهدي دعا كنــــيــم. هيات گروهي ماهنامه شاعران و نويسندگان جوان ماهنامه اينترنتـي شماره خرداد 1387 در این شماره میخوانید مقاله : سیمین ادبیات شعر شما : من صدایی در سنگ داستان: ببخشید شما ثروتمندید؟ شعر ما : می نویسم تا بماند در خاطره ها با یک شاعر : یغما گلرویی طنزآمیز ها: معلم یک نما : نمای ساختمان خانه هنر تبـریز پیام های ما : عضویت دائم در وبلاگ «سیمین دانشور»; معمولا کسانی که خواننده حرفه ای ادبیات ایران نیستند وقتی این نام را می شنوند، بی اختیار یاد «جلا ل آل احمد» می افتند و به یاد می آورند که او همسر روشنفکری بوده که سال ها سایه اش بر محیط روشنفکری ایران سایه افکنده بود و علی رغم عمر نه چندان بلندش، نامش همواره جاویدان بوده است. هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟! نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم من صدایی در سنگ مانده ام در محبس خارجم زبر و سیاه بی نور داخلم می سوزد داخلم قلب من است پسری برداشت مرا شادمان گشتم که دگر همراهم امّا یکباره انداخت مرا سوی یک جسم سفید و دگر... خواستم فریاد کنم ، امّا صدای من سکوتی سنگین است *** من صدایی در سنگ مانده ام در محبس یکی خواست که مثال از پوچی بزند چون مرا دید نشانم داد گفت: آن یک سنگ سرد ، زبر ، گنگ ، تنها از درون سوختم،امّا من صدایی در سنگ مانده ام در محبس شب شده است تاریک است من صدایی می شنوم دختری بر پسری گفت قلب تو از سنگ است پسر گفت چرا؟ دختر گفت: در تونیست احساسی آتشم افزون شد با همه سردی جسمم از درون ذوب شدم سعید اصغری از تبریز نظرات و نقد های خود در مورد این مطلب را در نظر بدهید درج نمایید. مي نويسم تا بماند در خاطره ها نمي دانم چرا دوستت دارم ، من كه با تو حرفي نزدم نمي دانم چرا دوستت دارم ، من كه فقط تو را ديدم از دور صدايت را از شنيدم از راه دور ، نمي دانم چرا دوستت دارم آنگونه كه اين اوّلين عشق من است اين عشق در يك لحظه بوده ؛اما سالهاست بامن است بدون اينكه بتوانم به تو حرفي بزنم،بدون اينكه بداني دوستت دارم به هر سوي اين دل خـراب كه مي نگرم تو را مي بينم عشقي نامتعارف؛عشقي كه براي بعضي ها خنده دار است اما براي من يك عشق.سالهاست تو را جستجو مي كنم ، مي يابم! امّا از پشت قاب ، قاب شيشه اي تنهايي ، دستم را به سويت دراز مي كنم ، به تو نمي رسد.مي دانم كه زندگي در گذر است و عمر همسفرش،شايد بميرم و هيچ گاه با تو نباشم. نمي دانم چرا دوستت دارم با اينكه مي دانم" ديدار تو برايم فرصتي نخواهد داد" روز ها خواهند گذشت و اين حرفها به به يادگاري در كاغذ هاي فرسوده ، در صداهاي زخمي ، در دل خواهد ماند.من خواهم رفت تو خواهي رفت و شايد روزي يك خاطره باشد كه كسي ، كسي ديگر را دوست داشت ازدور و نامتعارف و هيچگاه او را با دستش لمس نكـــــــرد. *** مي نويسم تا بماند در خاطره ها اين حديثي ست كه ازدل بر خاست عشق من به تو از راه دور شايد تقديريست كه خدا خواسـت امید هادی قبلا از همه معلمان معذرت مي خواهيم ولي گاها اين متن يك واقعيت است. زمانيكه مدرسه ساخته شد سازندگان آنان احيانا فكر مدل درس دادن نبودن.مخصوصا در دبيرستان كه3 تا زنگ داريم هركدوم 1.5 ساعت و هركدوم با يه معلم خاص .يكي عصباني و جدي ، يكي آروم يكي خنده دار...آدم تا مياد به يكي عادت كنه زييييينگ ، زنگ مي خوره و هنوز كه تو حال و هواي زنگ قبلي هستي اين يكي ساعت شروع ميشه.حالا مخصوصا اگه ساعت قبل با يه معلم شل و ور كه بجز نوشتن آنهم براي خودش و اينكه چه كسي چيكار كرد و فلاني توي كلاس نيستو و غيره كاري نداره.يعني از اون معلمايي كه وقتي درس ميدن عده اي در كلاس خوابيدن بعضي سريال شب قبلو نقد مي كنن و پيشرفته هاشم دارن يا تو كوچه به شغل شماره دادن كه همكاري نزديكي هم با 118 داره مي پردازن!! يا عشقي كردند و در حياط مدرسه دموي مسابقات جام باشگاههاي اروپا را اجرا مي كنند.(البته با اين مطالب نمي خواهيم شغل شريف ناظمي راهم زير سوال ببريم منظورمان از اين بيرون رفتن ها و يا فوتبال بازي كردن ها در مورد مدارسي هستش كه از يه شهرك بزرگترن.) بله خدمتتان عرض مي كردم كه اگه ساعت قبل از اينجور معلما باشه و ساعت پيش رو از اين معلمايي باشه كه نفس كش مي طلبند و با كوچكترين سرفه به همه يه صفر ميدن و ديگه تو اون كلاس كه يه مورچه شايد به خاطر آمدن صداي پاش شرمنده شه، باشه اينكه آدم خودش را ازيه حالت به يه حالت انتقال بده سخته اونهم در صورتي كه اگه نتوني انتقال بدي سر كلاس نياي بهتره.البته در اين ميان معلماني هم هستند نه از آنرو و نه از اينرو يعني از اون معلمايي كه از 90 دقيقه كلاس بهره كافي مي برند به صورتي كه 85 دقيقه در مورد اينكه فتحعلي شاه چندتا زن داشت و اسكندر مقدوني با كبريت تخت جمشيد را آتش كشيد و يا با فندك!! و 5 دقيقه هم در مورد موضوع مورد بحث كتاب صحبت مي كنن و آخر ترم وقتي نصف كلاس مردود ميشن ، حالا نصيحت هاي آقا معلم شروع ميشه كه چرا درس نميخونين و من 90 دقيقه براي شما بحث مي كردم و شما قدردان نيستيد و اين حرفها و اين وسط يكي نيست بگه كه آخه توي اين 90 دقيقه چند دقيقه درس دادي؟يه بحثي هم هست در مورد زنگ هاي اول مدرسه و از همه جالبتر اينكه فصل زمستون باشه و صبح پدر هزار نفر رو در بياري و برسي به مدرسه و بري سركلاس و بشيني كه الان معلم مي آيد كه هيچوقت هم نمي ايد.البته گاها مشكل واسه آدم پيش مي آيد ولي براي بعضيا اين اتفاق ها بعضي وقتا تكراري هستش.مخصوصا اونايي كه هر جلسه يه پيرهن مشكي تنشونه و به تعداد نصف جلسات كلاسها عمو و دايي و عمه شون به رحمت خدا ميره.البته قابل ذكره هنوز علت زياديه فاميل هاي اين نوع معلمها كشف نشده. آنروزي كه گفتند مدرسه فكر اين چيزها شايد نبودند! البته اين وسط دانش آموز ها هم بي تقصير نيستند! ولي غير همه ي اينها؛ هر كدوم از اين نوع معلم بودن ها انصافا واسه خودش عالميه .يه لحظه چشماتونو ببنديد و تصور كنين. اميد هادي 1386.2.17 برگرفته از وبسایت رسمی یغما گلرویی فراخوان وبلاگ نویسندگان و شاعران جوان در موضوعات زیر عضو ثابت به همراه نام کاربری می پذیرد کسانیکه تمایل به همکاری در نوشتن این ماهنامه اینترنتی دارند . فرم ثبت نام را از لینک زیر دانلود و به ایمیل ما ارسال نمایند موضوعات : شعر - مقاله نویسی- شعر ترکی- داستان نویسی مهلت این اطلاعیه تا 15 تیرماه میباشد. همچنین شرایط در فرم بیان شده است E-Mail: Irjavan86@yahoo.com منتظر شماره دوم 31 خرداد باشید توجه:برای دانلود بهتر بعد از راست کلیک گزینهsave target asرا انتخاب نمایید تیر ماه اولین فصل داغ روز مادر و ولادت بانوی بزرگ اسلام حضرت فاطمه س و روز پدر و میلاد حضرت علی ع مبارکباد ولادت حضرت امام محمد باقر ع مبارکباد شهادت امام هادی ع و وفات زینب کبری س تسلیت باد یاد و خاطره شهید بهشتی و یارانش و شهیدان هواپیمای مسافربری گرامی باد براي تعجيل در ظهور حضرت مــهدي دعا كنــــيــم. هيات گروهي ماهنامه شاعران و نويسندگان جوان ماهنامه اينترنتي پيش شماره(ارديبهشت ۱۳۸۷) دانلود ماهنامه(۱.۳مگابایت ذخیره شده در فایل zip) - بي يار مقاله ها خواندني نيست! سلام،وبسايتي كه در مقابل داريد اولين نسخه منتشره وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان است.اين پيش شماره قبل از نسخه اصلي در وبلاگ قرار گرفت كه هم پيش در آمدي به شماره اصلي خرداد ماه قرار بگيرد و هم نمونه اي باشد براي دوستان در اين شماره قسمت مقاله بدليل مشكلاتي كه آقاي شهروز بيدآبادي مقدم داشتند پر رونق نخواهد بود و به جاي مقاله به معرفي ماهنامه اقدام مي كنيم.فكرهاي اوليه اين ماهنامه نوپا در ۱۷آذر ماه۸۶ شكل گرفت و در۲۵ اسفند ماه ۸۶كار خود را آغاز كرد بصورتيكه در اين مدت به پخش اطلاعيه و پيام در مورد خود مي پرداخت.با كمك دوستان اين ماهنامه براي درج مطالب و دلنوشته هاي دوستان شكل گرفت و انشاا... كار با جدّيت ادامه خواهد يافت.شما دوست عزيزي كه همكنون اين مطالب را ميخوانيد: اگر توانايي نوشتن را در خود حس مي كنيد شما را دعوت به همكاري مي نماييم براي اطلاعات بيشتر در اين خصوص به صفحه چگونگي ارسال مطالب مراجعه نماييد. البته توجه شود در این شماره مقاله و شعر منتخب ماه به ثبت نرسیده است. با تشکر امید هادی انتخاب سوپی | اُ. هنری |ترجمه: زرین بختیاریزاده
سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه میرسید و او میدانست که باید هرچه زودتر نقشههایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابهجا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستانهایش را اینگونه سپری می کرد. وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می خورد، سپس به آنها می گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد. چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی بود. فقط می بایست یک میزدررستوران پیدا کند و بنشیند. آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می نشست، مردم تنها می توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس شلوارش رانمی دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛ اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود. سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد. با خود اندیشید:" بزودی در زندان خواهم بود ". پلیس به طرفش آمد وپرسید:" کی این کارو کرد؟ " سوپی گفت:" من بودم ". اما پلیس می دانست کسانی که چنین کاری می کنند، نمی ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: " عالیه! " ووارد شد. این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد. شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:" می دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام ". گارسن جواب داد:" پلیس بی پلیس. هی، جو!". پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:" بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت ". وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد. سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود، با خود اندیشید:" با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد ". آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:" زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه ". اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:" چتر مال منه ". سوپی جواب داد:" راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی کنی؟ زود باش پلیس آنجاست ". صاحب چتر با ناراحتی گفت:" اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می خواهم "... سوپی گفت:" البته که مال منه ". پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته... و سپس ناگهان یک چیز شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:" فردا به شهرمی روم و کار پیدا می کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی می شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید... ". دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود. پرسید:" تو اینجا چه میکنی؟ " سوپی پاسخ داد:" هیچی ". پلیس گفت:" پس با من بیا ". فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند برگرفته از سایت قابیل اندر عوالم كنكور با طعم توت فرنگي! انشا ا... به هيچ كنكوري بر نخورد اينكه اعتبار كنكور به كي برميگرده به ما هيچ ربطي نداره و باز به ما ربطي نداره كه اعتبارش تا كي باقي هستش.تنها چيزي كه به ما ربط داره جواناني هستند كه در حال گذر از اين هفت خوان هستند كه گاها در يكي از خانها جان به جان آفرين تسليم مي گويند.در ميان جوانان يه عده هستند كه از 7 سال قبل يعني از اول راهنمايي شروع به برنامه ريزي كردند. كه البته در خبرهاي واصله، كاخ سفيد هم در مقابل اين مدل برنامه ريزي كف كرده.اينها از اونهايي هستند كه عشقشون درس و كتاب و مشقه و به درسخوانان 7 خط مشهورند.به تفسير هر چه زمان اين برنامه ريزي كم ميشه شايد عشق هم كم بشه و نيز خطوط!اما در اين ميان عده اي هستند روزانه 25 ساعت در كلاسهاي كنكورند و روزانه بالغ بر 2000تست مي زنند به اينها گويند معتاد تست اين نوع معمولا آنقدر تست زده اند كه همه چيز را سياه وسفيد وجهارخونه مي بينند در اين ميان نوع فوق جالبش هستش كه آخرهاي خرداد ماه به فكر كنكور مي افتن .و اصولا اينجور آدمها به دنبال راههاي ديگري غير از درس خواندن هستن از جمله ايشان از مهندسي هاي فراواني براي كنكور استفاده مي كنند و به كلاسهاي مهندسي معكوس كه بيشتر شبيه كارهاي هري پاتر هستش مي رن و ياد مي گيرن هميشه جواب تست در رياضي گزينه سمت چپ گزينه اي هستش كه صفر داره و جواب سوال 50 كنكور هميشه گزينه 1 هستش.تازه در اين جور كلاسها چيزهايي را هم كه ياد ميدن ثابت هم مي كنن.البته مخاطب اين نوع كلاسها عقل كل هايي هستند كه به قول خودشان نيازي به درس خواندن ندارن و پايگاهشون يا سرچهارراهه يا پشت بوم.حالا سري به سر جلسه ميزنيم.عدّه اي سرجلسه فقط دنبال بيسكويتش هستن و بعضي ها هم مانندي سدي هستند كه شكستن و آب از سرو روشون ميره و چنان اضطرابي دارن كه احتمالا قبض روح بشن.بعضي ها عين خيالشون نيست كه سر جلسه كنكور هستن و آخر جلسه مثل اينكه نامه اعمالشون رو گرفتن دستشون با تعداد جوابي در حدود 4 عدد كه آنها هم مربوط به نظرسنجي هاي سازمان سنجشه با خنده اي مليح از جلسه بيرون ميروند.عده اي نيز به مهندسي معكوسشان مي پردازن.و عده اي روشهاي 10-20-30...را سرلوحه كارشان قرار مي دهند.در اين ميان بعد از كنكور اگر به محوطه حوزه سري بزنيم هم جالب خواهد بود.به صورت كلي همه ي 7 خطه ها حرص 1 درصدهايي را مي خورند كه موجب 99 درصد شدن درصدهايشان شده وتعدادي ديگر از طعم بيسكويت حرف مي زنن كه مال من پرتقالي بود و مال تو با طعم توت فرنگي!! اميد هادي 1387/1/14 جناب آقاي نجفيان جناب آقاي عباسي و از همه عزيزاني كه تاكنون مطالب آنها به دست ما رسيده خانم ليدا اكرامي – فهيمه م و آقاي صادق سپهري از تبريز آقاي حميد سردشتي از پيرانشهر- خانم سپيده معصومي از تهران مطالب اين عزيزان در حال بررسي است و در شماره هاي بعدي در صورت پذيرفته شدن در ماهنامه درج خواهد شد بزرگداشت سعدی - فردوسی و حکیم عمر خیام وفات سهراب سپهری و ماه تولد مرحوم دكتر قيصر امين پور و وفات سيد حسن حسيني يادشان گرامي. براي تعجيل در ظهور حضرت مــهدي دعا كنــــيــم. هيات گروهي ماهنامه شاعران و نويسندگان جوان منتظر آثار سبزتان هستیم تاماه بعد.... بسم الله الرحمن الرحيم بدينوسيله به آطلاع ميرساند قبل از شماره نخست 31 خرداد يك پيش شماره در وبلاگ قرار خواهد گرفت اين وبلاگ با عنوان پيش شماره و شماره ارديبهشت ماه روز 23 فروردين در وبلاگ گذاشته خواهد شد تا نمونه اي براي نسخه اصلي باشد. بسم الله الرحمن الرحيم وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان تهيه و تنظيم:اميد هادي سردبير:شهروز بيدآبادي مقدم مطالب مقاله و نويسندگي: شهروز بيدآبادي مقدم مطالب شعر: اميد هادي وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان خواستار همكاري شماست در دو نوع 1.مستقيم:كه از طرف وبلاگ با ايشان تماس گرفته شده و رمز و نام كاربري سايت در اختيارشان قرار مي گيرد 2.غير مستقيم :كه ميتوانيد در نظر دهي سايت بيان نموده و هرماه براي ما مطلب ارسال نموده تا بعد از بررسي در وب قرار بگيرد. اولين شماره در 31 خرداد 1387 در وبلاگ قرار خواهد گرفت +مطالب اين وب هر30ام ماه به روز خواهد شد +در دو حالت نويسندگي و شاعري براي ثبت نام نوع 2 بر روي نظر بدهيد كليك كنيد *موارد مورد نياز 1.نام-2. نام خانوادگي-3.تاريخ تولد-4.نام مستعار در صورت داشتن اين فراخوان تا 25 خرداد 1387 ادامه خواهد يافت. و كساني كه خواستار درج مطلب خود در شماره خرداد هستند تا اين زمان فرصت دارند مطالب خود را با ايميل سايت و يا به آدرس * تبريز- خيابان 35 متري لاله – خيابان گلستان- كوچه حكمت – پلاك 16 كدپستي:43498-51767 ******************* من درد تو را ز دست آسان ندهم ***دل برنكنم ز دوست تا جان ندهم ازدوست به يادگار دردي دارم***كان درد به صد هزار درمان ندهم مولانا **** بسم الله الرحمن الرحيم وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان تهيه و تنظيم:اميد هادي سردبير:شهروز بيدآبادي مقدم(اگر قبول نمايند كه انشا ا... چنين است) تهيه مقالات اصلي سايت: شهروز بيدآبادي مقدم(اگر قبول نمايند كه انشا ا... چنين است)-اميد هادي-مهرداد نادري در تلاشيم اين وبلاگ در آينده اي نزديك از طرف يكي از انجمن هاي شعر حمايت شود وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان خواستار همكاري شماست در دو نوع 1.مستقيم:كه از طرف وبلاگ با ايشان تماس گرفته شده و رمز و نام كاربري سايت در اختيارشان قرار مي گيرد 2.غير مستقيم كه ميتوانيد در نظر دهي سايت بيان نموده و هرماه براي ما مطلب ارسال نموده تا بعد از بررسي در وب قرار بگيرد. +مطالب اين وب هر30ام ماه به روز خواهد شد -در دو حالت نويسندگي و شاعري براي ثبت نام نوع 2 بر روي نظر بدهيد كليك كنيد *موارد مورد نياز 1.نام-2. نام خانوادگي-3.تاريخ تولد-4.نام مستعار در صورت داشتن منتظر پیام بعدی ما تا ۱۳ فروردین باشید **** حرفها در پشت قلم پنهان است ، قلم در پشت دست ، دست در پشت فكر ، فكر هم نزد خدا با ياد خدا فكر را به دست ، دست را به قلم و قلم را به حرف اهدا مي كنيم با ياري تو... برداشت از مطالب
اين وبلاگ و كپي نمودن آن شرعا حرام و در صورت مشاهده از شخص جاعل شكايت به عمل
خواهد آمد
ناظرکل: شهروز بیدآبادی مقدم
سردبیر بخش مقاله و نویسندگی: شهروز بیدآبادی مقدم
سردبیر بخش داستان نویسی:سارا سپاسیان
سردبیربخش شعر: امید هادی
عکاس: مهرداد نادری
تماس با ما
شماره های پیشین
منو
||| URCHIN7PC |||
تماس با ما
نویسندگان
نویسندگان و شاعران جوان ایران
شهروز بیدآبادی
امیدهادی
مهرداد نادری
سارا سپاسیان
مهشيد ايماني
شماره های پيشين
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
فهرست موضوعات
مقاله های سایت
شعر ترکی
مقاله های منتخب ماه
یک داستان
طنز آمیز ها
شعرهای سایت
شعرهای منتخب ماه
یک نما
با یک شاعر
تشکر از شما
پیام های ما
...وماه بعد
فراخوان ها
آشنایی با اعضا
اميد هادي
شهروز بيدآبادي مقدم
مهرداد نادری
نويسندگان و شاعران جوان
ليكن فراموش نكنيد علت اصلي توجه بيش از حد مؤلفان به خواسته هاي مخاطبا نشان است كه خوانندگان نكته بين آنها از طريق تجربيات حاصل از حوادث كتابي كه مي خوانند، معناي « زندگي» و « حقيقت» را بيش از پيش درك نموده و حتي مسير زندگي خود را به سمت آنچه از مطالعه يك كتاب عبرت آموز دريافته اند، سوق مي دهند . اگر چه پايان هر داستان و سرنوشت نهايي شخصيت هاي آن گاهي تاثيرات عميقي بر روحيات مخاطبان بر جاي مي گذارند، اما هميشه ثبات و امنيت را براي وي به ارمغان نمي آورند. به همين جهت نويسندگان موظفند كه پس از پايان بندي قصه خويش اثر را از يك غربال منطقي عبور دهند.
در ابتداي آفرينش هر كتاب ، نگارنده به طور نا خود آگاه دو نوع تمركز داخلي و خارجي را در اثر خويش به كار مي گيرد. توجهات بيروني وي بر چگونگي جذب مخاطب توسط انتخاب موضوع چشمگير، حوادث و قهر مانان داستان، است و تمركز داخلي بر مجموعه دستور العمل ها و اصول داستان معطوف است. درك خواسته مخاطب از سوي مؤلف، انتقال تجربيات گوناگون را از انواع ارزش هاي بشري مانند: دلاوري، رستگاري، تجديد حيات و نوسازي، چيرگي بر ظلم و تعدي و... تسهيل مي بخشد. بدين جهت اثراتي كه هيچ نتيجه اي را در ذهن خواننده نمي پرورانند، هرگز در فرآيند دروني كردن اهداف و پيام هايشان در وجود مخاطب موفق نخواهند بود. هر نويسنده براي فهم چگونگي وصف حوادث بهترين شكل آن، پيش از هر چيز بايد مفهوم « زمان» را در جريان داستان در نظر بگيرد و به خاطر داشته باشد كه اكثر انسانها بدون اينكه دست به انتخاب بزنند، مسير زندگي خويش را طي مدتي طولاني مي پيمايند. اما در قالب داستان، انتخاب لحظه ها بر حسب اينكه در كجا نمايشي و چشمگيرتر به نظر مي رسند، به عهده مؤلف مي باشد و او بايد به تلافي نا تواني حق انتخاب انسان ها در زندگي حقيقي، احساس گزينش را به آنها انتقال دهد و بدين وسيله نياز به استقلال طلبي بشررا بر طرف كند.
م.محبی از تهران
دود غلیظ سیگارت مرا به وسوسه انداخت که یکی روشن کنم. از آیینه ی کنار دستم به خوبی مشخص بودی. من پشت چراغ قرمز توقف کردم، دود سیگارم را بیرون دادم و از پشت عینک دودی به آیینه زل زدم. سیگار را گوشه ی لبهای قرمزت گذاشته بودی و انگار که خودت را در آیینه ورنداز می کردی. مسیر حرکت دو قطره اشک روی گونه هایت سیاه شده بود. تور سیاه روی سرت را عقب تر کشیدی، برگشتی و در صورت آرام پریچهر لحظه ای درنگ کردی بعد دست در موهایت بردی و یک دسته از آنها را توی صورتت ریختی. پک عمیقی به سیگارم زدم که چراغ سبز شد.
فکر کردی نگاههای تحقیر آمیز پدرت برایم بس نبود؟! فکر کردی نیش هایش که دائم به من و پریچهر بچه یتیم می گفت یادم رفته؟! نه، همه شان یادم هست. حتی یادم هست روزی را که مامان پدرت را ترک کرد. من هیچ وقت یادم نرفت که یادم باشد که مامان خاله ی من است. راستی، مامان برای تو کی بود؟! من که هیچ وقت احساس نکردم که مامان، مادرخودم نیست. از دست دادن یک مادر به اندازه ای برای انسان دردناک هست که نیازی به تجربه ی دوباره ی این فراق تلخ نباشد. مادر من انگار که دو بار مرد. مامان برای تو خیلی وقت بود که مرده بود.
به خودم آمدم دیدم که دوباره کنار مزار مامان نشسته ام. سنگ مزار سیاه بود، رویش طلایی نوشته بودند آرامگاه مادری مهربان. بغض در گلویم برای چندمین بار پیاپی شکست. سیگاری آتش زدم. آفتاب غروب می کرد و هوا سرد می شد و مامان زیر این خاک چهل روز بود که می پوسید. برای چه آمده بودم؟! مامان مرده بود. باید باور می کردم که دیگر نیست. حتی باید باور می کردم که زیر این خاکها هم جز مشتی ناخن و استخوان و چند دسته موی سفید چیزی نیست. تصور اینکه کسی با بیل روی مامان خروار خروار خاک بریزد و پریچهر کنار این گودال سرد و تاریک که مامان توش دراز به دراز آرمیده بود ضجه بزند، در این چهل روز کاری فراتر از دشوار بود.
نام خانوادگی :فرخزاد
شماره شناسنامه: 678
صادره: تهران بخش :5 
فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد، پدرش یک افسر مستبد ارتش رضاخانی بود که در کودتای رضا خان نقش داشت وی بر خلاف اخلاق ارتشی اش و مستبد بودنش علاقه خاصی به شعر داشت و در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کردو فروغ با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند گوش می داد. و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. و در نقاشی استعداد خاصی
در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام اسیر و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام دیوار منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام عصیان در بیست و دو سالگی به دست چاپ سپرد. فروغ بعد ها این سه آثار خودرا ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.
در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم (خانه سیاه است) را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. و در سال 1342 در نمایشنامه شش شخصیت در جیستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه اول فستیوال « اوبر هاوزن » شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیتراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.
روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس-قلهک جان باخت. خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست.
جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند.
با اینکه در حال حاضر فروغ در کنار ما نیست ولی احساس می شود، فروغ با آثارش زنده است و در میان ماست شاید پر رنگ تر از زمانی که جسمش پیش ما بود.

از قدیم همچنان نمی دهد
نان همیشه توی سفره است، پس
پشت سفره بوی نان نمی دهد
این خبر تکان دهنده است لیک
آن خبر مرا تکان نمی دهد
بانک وام ازدواج می دهد
لیک وام زایمان نمی دهد
کلّه پز عدالتش صحیح نیست
مغز می دهد، زبان نمی دهد
هر که دل به دست این سپرده است
لاجرم به پای آن نمی دهد
منطقاً قبول هم نمی شود
هر کسی که امتحان نمی دهد
روزگار با تمام ما بد است
دسته هم به دستمان نمی دهد
هیچکس برای ارتقای تو
چار پلّه نردبان نمی دهد
نردبانی از قضا اگر دهد
نردبانِ رایگان نمی دهد
نردبان خوب را کرایه کن
از کسی که او گران نمی دهد
یک سوال خوب: وقت فوتبال
رادیو چرا اذان نمی دهد؟
هیچ کنگره برای این غزل
سکّه ای به دستمان نمی دهد
نويسندگان و شاعران جوان
خود سیمین دانشور هم هیچگاه نکوشیده که در میان عموم، نامش و شهرتش جدای از جلا ل مطرح شود. او نوزده سال با جلا ل زندگی کرد و حالا ۳۸ سال از مرگ نابهنگام شوهرش می گذرد.
همه هم می دانند که آنها بچه ندارند، چه آنها که «سنگی بر گوری» آل احمد را خوانده اند و چه آنها که نخوانده اند. با این همه واقعیت این است که سیمین دانشور شخصیت ادبی بالا و والا یی دارد که نباید در زیر نام جلا ل آل احمد مخفی بماند. نوشته های او اگر برتر از آثار آل احمد نباشد - که به نظر بسیاری چنین است - ارزشی کمتر ندارد اما ویژگی های شخصیتی او باعث شده تا ارزش های فنی و ادبی نوشته هایش نزد عامه مردم ناشناخته بماند و نامش تحت الشعاع نام جلا ل قرار گیرد.
اگر از چشم سیمین به این موضوع نگاه کنیم، شاید خوب هم هست که نام جلا ل نه تنها ۱۹ سال، که تا همیشه در کنار نامش باشد و همچون لیلی و مجنون، هر نام دیگری را در ذهن تداعی کند. عشق بی پایان میان آنها را می توان از دو نوشته معروف دانشور (غروب جلا ل و شوهر من جلا ل) یافت و با چنین عشقی، نمی توان از سیمین دانشور نوشت، بی آنکه نام جلا ل را در جای جای نوشته آورد.
● زندگی سیمین قبل از جلا ل
سیمین دانشور در هشتم اردیبهشت ۱۳۰۰ شمسی در شهر شیراز به دنیا آمد. پدرش محمدعلی دانشور (احیا»السلطنه) است، همان کسی که بنا به گفته بعضی صاحبنظران،سیمین در رمان معروفش «سووشون» از او به نام دکتر عبدالله خان یاد می کند. احیا» السلطنه مردی با فرهنگ و ادب و عضو گروه حافظیون بود که شب های جمعه بر مزار لسان الغیب جمع می شدند و یاد حافظ را زنده نگه می داشتند. مادرش قمر السلطنه حکمت بانوی شاعر و هنرمند بود که مدیر هنرستان دخترانه ای در شیراز بود. سیمین از کودکی توسط مادر و پدرش با ادبیات و هنر آشنا شد. تحصیلا ت ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه مهرآئین شیراز به انجام رساند و درامتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد.
سپس برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فارسی به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفت. او پس از درگذشت پدر در سال ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله نویسی برای رادیو تهران و روزنامه ایران با نام مستعار «شیرازی بی نام» کرد.
در سال ۱۳۲۷ مجموعه داستان کوتاه«آتش خاموش» را منتشر کرد که اولین مجموعه داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده است. او در سال ۱۳۲۹ با دفاع از رساله خود در مورد «زیبایی شناسی» موفق به کسب درجه دکترا از دانشگاه تهران شد و با تشویق فاطمه سیاح استاد راهنمای خود و همچنین صادق هدایت به داستان نویسی ادامه داد.
سیمین دانشور در سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلا ل آل احمد آشنا شد و در سال ۱۳۲۹ با او ازدواج کرد.
● سیمین و جلال (به روایت دانشور)
«جلا ل و من، همدیگر را در سفری از شیراز به تهران در بهار سال ۱۳۲۷ یافتیم و با وجودی که در همان برخورد اول درباره وجود معادن لب لعل و کان حسن شیراز در زمان ما شک کرد و گفت تمام این گونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده است، باز هم به هم دل بستیم.»
«جلا ل در زندگی خصوصی مرد سر به راهی است به شرطی که پا روی دمش نگذارند... در تمام این سال های زندگی مشترکمان کمتر دیده ایم ایرادی به غذا بگیرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد چرا که در اوایل زندگی مان هر وقت مریض بوده است یک جوجه مردنی به خوردش داده ام یا وقتی مهمان داشته ایم به خورد مهمان ها. اگر خط اتوی شلوارش پس و پیش باشد ندیده ام ابرو در هم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خیاط می رود و گاه گداری یک دست لباس نو می دوزد وگرنه حاضر نمی شد دست از یک کت گشاد برک قهوه ای بردارد که چندین و چندین سال است آن را پوشیده و دیگر به قول شیرازی ها از لمات افتاده و مثل جگر زلیخا شده است...»
«... در این شب های دراز زمستان یا با هم یا با پرویز صدیقی همسایه مان، دیوان شمس یا مثنوی یا تذکره الا ولیا» می خوانیم و واقعا حالی می کنیم. غالب متون قدیمی را همین طوری با تفنن و حال با هم خوانده ایم یا به موسیقی گوش می دهیم و چه بهتر که کسی مثل حسینعلی مداح بنوازدش»
«... به علم طب اعتقادی ندارد و غالبا ناگزیر شده ام داروهایی را که برای تقویتش خریده ام خودم بخورم. اگر دیده باشیدش می دانید که چشم های میشی اش در صورت رنگ پریده و استخوانیش همواره گفتی در تجسس است و شاید حتی از روی لباس متوجه لا غریش بشوید و اگر بگوید چهل ساله است شاید باور نکنید چرا که قسمت عمده موهایش سفید شده است. راستش خود من هم شانزده سال پیش وقتی جلا ل آل احمد را دیدم در حقیقت منتظر نبودم آنقدر جوان باشد یعنی حتی یکی دو سال از من کوچکتر باشد.»
«مدت ها پیش از آشنایی مان جلا ل خانه پدری را ترک گفته بود. واضح است که چنین کفرانی به عقیده پدر درخور بخشایش نبود. حتی او نمی توانست با ازدواج پسرش با زن مکشوفه ای چون من موافقت داشته باشد. این بود که روز عقدکنان ما به اعتراض به قم رفت و ده سال تمام به خانه پسرش پا نگذاشت اما سال های اخیر، بیماری پدر را از پا درآورد و زمین گیر شد و حالت تسلیم و رضایت یافت و به جلا ل رو آورد.»
«... جلا ل می توانست آدم را آرام کند. با آن چشم های میشی مهربان و آن لب و دندان ترکان ختا. با آن صدا که می توانست نوازشگر، تسلا دهنده، راهنمایی کننده و دلسوزانه باشد و همان صدایی که به موقعش می توانست مثل رعد بغرد. هیچ کس مثل او نمی توانست آن طور به نفس حق مهر بورزد و هیچ کس هم مثل او نمی توانست در برابر ناحق آن طور کینه بتوزد. دست کم من در عمر درازم ندیده ام.»
«در سالیان درازی که ما با هم بودیم، من همواره از خویشان و دوستان دورتر ودورتر می شدم و به او نزدیک تر و نزدیک تر. او مرا بس بود. وقتی خویشان و دوستان برایم دلسوزی می کردند که اجاقم کور مانده، ته دلم به آنها می خندیدم چرا که اجاقی روشن تر از اجاق من نبود. سر ناهار روز پیشش از من و مهین پرسیده بود: دلتان می خواهد کجا زندگی کنید؟ من گفتم: هرجا که تو باشی و برایش این شعر را خواندم:
گو کدامین شهر از آنها بهتر است
گفت آن شهری که در وی دلبر است
و هنوز هم به همین عقیده هستم و این اعتقاد هم گمان نمی کنم چندان دور باشد. احساس می کنم روز به روز آب می شوم. مرا در مزار جلا ل چال کنید. ترتیب سندش را داده ام.»
«جلا ل کتاب را که تا نیمه خوانده بود، بی آنکه ببندد به دقت و ظرافت همیشگی از رو، روی میز گذاشت و با دو تا انگشتش فتیله شمع را گرفت و شمع خاموش شد. گفت: نفسم بالا نمی آید. یک مشمع پیدا کن بینداز روی پشتم. دنبال مشمع گشتم که پیدا نکردم و می شنیدم که جلا ل نفس های بلند می کشد... گفتم هر طوری که شده می روم دنبال دکتر، بهتر از این است که اینجا بنشینم و شور بزنم... جلا ل دیگر خرناسه می کشید و وحشت جان مرا انباشته بود. دویدم، ماشین را روشن کردم. در راه نظام را هم سوار کردم. چنان بارانی می آمد که برف پاکن های ماشین از پسش برنمی آمدند. سرم به سقف ماشین می خورد. نظام پرسید: خانم، مگر حال آقا خیلی بد است که این طور می رانی؟ گفتم: نظام دعا کن، نذر کن...»
«... دست بهیار را گرفته بودم و در تاریکی می دویدیم. رفتم پیش جلا ل. لبم را گذاشتم روی پیشانیش. داغ بود. امیدوار شدم. بهیار فشار خونش را گرفت و سر تکان داد. گفتم چرا آمپول نمی زنی؟ گفت: صبر می کنیم تا دکتر بیاید، فشار خونش پنج است.
به جلا ل نگاه کردم. دیدم چشم به پنجره دوخته. چشم هایش به پنجره خیره شده، انگار باران و تاریکی چیره بر توسکاهارا می کاود تا نگاهش به دریا برسد. تبسمی بر لبش بود. آرام و آسوده. انگار از راز همه چیز سر درآورده. انگار پرده را از دو سو کشیده اند و اسرار را نشانش داده اند و حالا تبسم می کند. تبسم می کند و می گوید: کلا ه سر همه تان گذاشتم و رفتم. بدترین کاری که به عمرش با من کرده بود، همین بود.»
«دکتر خبره زاده همه را متقاعد کرد که بگذارند برای آخرین بار با جلا ل وداع کنم. نه شیون کشیدم و نه زاری کردم. قول داده بودم. بوسیدمش و بوسیدمش. در این دنیا کمتر زنی اقبال مرا داشته که جفت مناسب خودش را پیدا کند... مثل دو مرغ مهاجر که همدیگر را یافته باشند و در یک قفس با همدیگر همنوا شده باشند و این قفس را هم برای هم تحمل پذیر کرده باشند.
تابوت را در آمبولا نس گذاشتند و راه افتادیم. جلو کارخانه چوب بری توقف کردیم. بیشتر کارگرها در خیابان به مشایعت آمده بودند و تعداد زیادی از دوستان هم ما را تا امامزاده هاشم بدرقه کردند و نمی دانم به دستور کی بود که سوت کارخانه به صدا درآمد. سه بار.»
● سیمین نویسنده
سیمین پس از دریافت درجه دکترا و ازدواج با جلا ل، در سال ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشته زیبایی شناسی تحصیل کرد. همچنین در این دانشگاه نزد والا س استنگر داستان نویسی و نزد فیل پریک نمایش نامه نویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور به زبان انگلیسی نوشته بود در آمریکا به چاپ رسید.
اولین آثار منتشر شده دانشور عبارتند از مجموعه داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷)، شهری چون بهشت و نیز ترجمه آثاری از برناردشاو (سرباز شکلا تی- ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان - ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و...
معروف ترین اثر سیمین دانشور رمان سووشون (اولین چاپ در ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از غروب جلا ل منتشر شد. این رمان یکی از نمونه های مطرح رمان فارسی در دنیا است که تا به حال به شانزده زبان زنده دنیا ترجمه شده است و بنا به گفته خود وی، در سال های اخیر در دانشگاه سوربن فرانسه به معرفی آن پرداخته اند و برنامه ای برای آن برگزار کرده اند. این رمان به وقایع سال های اولیه پادشاهی محمدرضا پهلوی می پردازد و ماجراهای آن در نیمه اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق می افتد ولی بنا به گفته خودش به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره می کند.
از آثار دیگر وی می توان به چهل طوطی (با جلا ل آل احمد)، به کی سلا م کنم؟ (چاپ اول ۱۳۵۹) و ترجمه ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد.
وی چند اثر غیرداستانی هم دارد از جمله غروب جلا ل (۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، زن بودیسم و مقالا تی با عنوان «مبانی استتیک».
مهم ترین آثار دانشور پس از انقلا ب ایران رمان های جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان هستند که داستان آنها در سال های بعد از انقلا ب می گذرد.
● نقد آثار سیمین
مجموعه داستان کوتاه «آتش خاموش» اثر چشمگیری نبود. این مجموعه شامل ۱۶ داستان کوتاه بود که در ۲۷ سالگی سیمین دانشور چاپ شد. آنچه در همه داستان های این مجموعه دیده می شود احساسات زنانه ای است که در داستان نویسی آن روز ایران تازگی داشت. قهرمان اغلب داستان ها، دختری تحصیلکرده، فضل فروش و احساساتی است که می تواند در باب عشق و دلدادگی چندین صفحه از «فلا سفه و ادبا» نقل قول بیاورد و مثل باران، اشک های رمانتیک بریزد.
دانشور پس از آن به ترجمه آثار ادبی غرب می پردازد و بعدها در این رابطه می گوید: «بسیاری از ما، نویسنده هایی که هم سن و سال من هستند و نیز خود من، همه در اصل قربانی ترجمه شدیم، چون کارمان خریدار نداشت... همه رو به ترجمه آثار غرب بردیم، به جای این که نویسنده باشیم، مترجم شدیم.»
انتشار مجموعه داستان شهری چون بهشت (۱۳۴۰) قدرت قلم سیمین دانشور را به همه نشان می دهد.
او در این کتاب با موفقیت در توصیف دنیای ذهنی و عینی زنان، از نویسندگان هم دوره اش متمایز می شود. ماجراهای هر ۱۰ داستان این کتاب حول شوربختی ها و امیدهای زنان می گردد. در این داستان ها احساسات رمانتیک و دخترانه نویسنده آتش خاموش، به عواطفی مادرانه و صمیمی تکامل یافته است. تبحر نویسنده در درک موقعیت روانی زنان، زیبایی خاصی به داستان های «صورتخانه» و «در بازار وکیل» می بخشد که در داستان دوم، لهجه مردم جنوب کشور به شکلی تحسین برانگیز به کار گرفته شده است. همچنین در داستان «شهری چون بهشت» (که نام آن روی کتاب هم گذاشته شده است)، دانشور با در هم آمیختن واقعیت و رویا، داستانی زیبا پدید می آورد. رویاهای دده سیاه - تلا ش برای گشودن دریچه ای به امیدی واهی - با سرخوردگی های نوجوانی که داستان را روایت می کند، همخوانی می یابد زیرا عشق علی (نوجوان راوی) نیز چون زندگی دده سیاه پایانی تلخ دارد. گویی نویسنده به زندگی هر یک از آنها، از دید دیگری نگریسته است. این شگرد، داستان را از سطحی گزارشی فراتر می برد و به یکی از نوشته های خوب نویسنده مبدل می سازد.
رمان سووشون آغازگر فصلی تازه در تاریخ داستان نویسی ایران به شمار می آید. دانشور در این داستان پرحرکت و ماجرا، با نثری شاعرانه، دقیق و محکم، تصویری درونی و هنرمندانه از تحولا ت منطقه فارس در سال های جنگ جهانی به دست می دهد. شخصیت های رمان با قدرت مشاهده درخشانی ترسیم شده اند. آنقدر مشخص که هر یک روحیه و عملکرد گروه اجتماعی معینی را مجسم می کنند. البته هیچ یک از آنها در حد تیپ باقی نمی ماند و همه فردیتی خاص دارند و به آسانی از یکدیگر تمیز داده می شوند. فکر اصلی رمان، پرداختن به انسان مبارز است. به همین دلیل در سراسر داستان شاهد درگیری یوسف (قهرمان رمان) با آدم های خودفروخته هستیم.
ستیز پرتلا ش خانواده او با ریزه کاری های روانی و عاطفی، بر زمینه ای از زندگی مردم یک منطقه در یک دوره خاص تاریخی گسترده می شود. هرچند یوسف در کشاکش بین واقعیت موجود و آرمان به شهادت می رسد اما عامل بیداری دیگران و به خصوص همسرش زری می شود.
داستان از منظر زری روایت می شود. او وقایع را به ترتیب توالی زمان واقعی نقل می کند. ماجراها با ساخت و پرداختی دقیق و هماهنگ پیش می روند. وقایع فرعی با مهارت چشمگیری به طرح اصلی می پیوندند، جزیی از آن می شوند و در خدمت پیشبرد آن قرار می گیرند تا تصویری کامل و انباشته از سایه روشن هایی به دست دهند که جلو ساده شدن واقعیت را می گیرند.
محمدعلی سپانلو درباره این رمان نوشته است: «دانشور صحنه های شلوغ را به کوچک ترین بارقه و نجواهای آهسته و پچ پچ های فروخورده متصل می کند، آن هم با بیانی هم وصفی و هم حسی».
هوشنگ گلشیری هم درباره آن نوشته است: «این اثر... تقابل ذهن زری است با بیرون; تقابل قلمرو محدود به گذشته و تعلقات شخصی، محدود به حصار خانه، با دنیای بیرون که ورای این قلمرو حضور دارد و اندک اندک به حصارهای خانه و محدوده متعلقات زری نفوذ می کند.»
گلشیری، سووشون را رمانی رمزی سیاسی دانسته که از دو لا یه تشکیل شده است: «در لا یه ظاهری، حوادث رفته بر زری و خانواده اوست در محدوده نیمه اول سال ۱۳۳۲... زری می خواهد در درون کشور ایران، کشور خاص خود را از آشوب و مرض و قحطی و مرگ حفظ کند. سرانجام جنگ و دیگر بلا های آن سال ها به خانه او راه می یابند. از همین شرح کوتاه می توان لا یه درونی یا رمزی سووشون را دید مثلا ما به ازای خانه همه ایران است و ما به ازای زری، زن به طور کلی... و یوسف نماینده یک قشر روشنفکر این مملکت است... و خلا صه آنکه آنچه بر این خانه و خانواده می رود بر همه کشور ما رفته است».
سیمین دانشور خود می گوید: «... من ۲۹ مرداد یوسف را کشتم در حالی که مقصودم ۲۸ مرداد و سقوط مصدق بود.»
مجموعه داستان کوتاه «به کی سلا م کنم» اگرچه در سال های اولیه پس از پیروزی انقلا ب به چاپ رسید ولی حاوی داستان هایی است که بیشتر آنها در اوایل دهه ۵۰ نوشته شده اند و مثل بسیاری از آثار ادبی این دوره، اعتراض به خفقان سیاسی و انتقاد از خودباختگی زنان در روند مدرنیزاسیون تحمیلی، بن مایه آنها را تشکیل می دهد. دانشور از ورای تک گویی های کودکان و زنان و مردان هستی باخته، پریشان فکری عامه درگیر ناامنی های سیاسی و اقتصادی را منعکس می کند. داستان ها از جهت نمایش دنیای ویران آدم هایی به بن بست رسیده، درونمایه ای روان شناختی دارند. راوی حدیث نفس می کند و مخاطب - که حضورش محسوس نیست مگر در تغییری که واکنش هایش در لحن راوی پدید می آورد - اهمیت چندانی ندارد، زیرا روی سخن راوی با همگان است اما مشغله تبعیت از برداشت های سیاسی زمانه جا و بیجا در داستان ها نمود می یابد و گستره عاطفی آنها را محدود می کند.
دانشور در داستان «به کی سلا م کنم» (که نام کتاب هم از این داستان گرفته شده است) چیره دستی خود را در بازتولید لحن و ذهنیت زنان معمولی نشان می دهد: زنی عقل باخته و از همه جا رانده شده، در زمانه هجوم شقاوت ها و نامردمی ها، در اطراف خود کسی را لا یق احترام نمی یابد. نویسنده از طریق بازگویی دلواپسی های زنان و کنار هم نهادن جزئیاتی که حال و هوای خاص اثر را پدید می آورد، شخصیت قهرمان خود را شکل می دهد.
سیمین دانشور در رمان جزیره سرگردانی (۱۳۷۲) مردمی را تصویر می کند که در یافتن راه مطلوب خویش سرگردانند. آنان زبان گشوده اند اما جز نیش زدن به یکدیگر کاری از پیش نمی برند. جزیره سرگردانی ترکیبی از وقایع نگاری تاریخی و خیال پردازی داستانی است که هم شخصیت های داستانی در آن نقش آفرینی می کنند و هم چهره های تاریخی مثل خلیل ملکی، جلا ل آل احمد و سیمین دانشور.
ماجرای این رمان ۳۲۶ صفحه ای بین دو خواب «هستی نوریان» اتفاق می افتد. دانشور که دلش می خواهد ضمن نوشتن یک قصه عاشقانه پر از شادی و امید بمیرد، رمانش را در مدح جوانی، زیبایی و شور و نشاطی می نویسد که به سرگردانی می گذرد. او از جوانان می خواهد درخوانده ها و آموخته ها شک کنند و از دید خود دنیا را ببینند.
داستان های کوتاهی که دانشور در دهه های ۶۰ و ۷۰ با مضمون انقلا ب و جنگ نوشته و در مجموعه «از پرنده های مهاجر بپرس» (۱۳۷۶) گرد آمده نیز همچون رمان جزیره سرگردانی حال و هوایی زندگی نامه ای دارند. «فاجعه» (داستانی که در نشریه گردون به چاپ رسید) پس از قتل فجیع دکتر کاظم سامی با دریغ و اندوه نوشته شده و بحثی است در باب مرگ و زندگی که در بردارنده خاطرات دانشور از سامی و همگامانش است. «روزگار اگری» نیز نوشته ای خاطره ای است که در آن نویسنده ضمن توصیف زندگی همسایه اش، استاد محمود شیروانی کوب از به جنگ رفتن و شهید شدن پسر او می گوید و از تحمل و پذیرش عارفانه این مرگ از سوی پدر.
به نظر می رسد در این نوشته ها، دانشور از قالب داستان کوتاه برای بیان عقاید و آرای خود بهره می جوید و توجه چندانی به ارزش های زیبایی شناختی اثر نمی کند و در نتیجه موفق به پدید آوردن داستانی هم ارز داستان های پیشین خود نمی شود.
«ساربان سرگردان» آخرین رمانی است که دانشور آن را به چاپ سپرده است و به نوعی ادامه رمان «جزیره سرگردانی» است. انتشارات خوارزمی، ناشر این کتاب در زمان چاپ اول این رمان (۱۳۸۳)، کل ویترین فروشگاه بزرگ خود در خیابان انقلا ب را به این کتاب اختصاص داد تا قدردان بانوی بزرگی باشد که در آسمان ادبیات ایران می درخشد.
● سیمین و سیاست
هر قدر که جلال آل احمد در صحنه سیاست ایران نقشی پررنگ داشت، سیمین دانشور سعی کرده تنها از منظر یک نویسنده، سیاست ورزی کند. او اولین رئیس کانون نویسندگان ایران (در زمان رژیم گذشته) است. زمانی که در سال ۱۳۴۶ دولت وقت به فکر ایجاد «کنگره ملی نویسندگان ایران» افتاد، نویسندگان برای مخالفت با آن جلساتی تشکیل دادند. عاقبت جلا ل آل احمد در یک مهمانی در خانه خود (اسفند ۱۳۴۶) پیشنهاد کرد اتحادیه یا انجمنی از اهل قلم تشکیل شود. خواست جمع نویسندگان تامین آزادی بیان مطابق قوانین اساسی و اعلا میه حقوق بشر (یک خواست سیاسی) و دفاع از حقوق قانونی اهل قلم (یک خواست صنفی) بود. پس از چند نشست، در روز اول اردیبهشت ۱۳۴۷ در خانه آل احمد، فعالیت اولین دوره کانون نویسندگان ایران به ریاست سیمین دانشور آغاز شد.
کانون بعد از دو سال عملا منحل شد و پس از آن دانشور فعالیت سیاسی چندانی نداشت ولی به هرحال او بانوی مطرح نویسنده و همسر جلا ل آل احمد بود!
یک بار هم در سال های بعد از دوم خرداد ۷۶، در جریان استیضاح عطا»الله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلا می در مجلس پنجم، نام سیمین دانشور از طرف نمایندگان موافق استیضاح شنیده شد.
مهاجرانی در دفاع معروف و به یاد ماندنی خود، ضمن نکوداشت و احترام بسیار به دانشور و تعریف و توصیف رمان «جزیره سرگردانی» به نمایندگان متذکرشد که آنها «سیمین بهبهانی» را با «سیمین دانشور» اشتباه گرفته اند.
سیمین دانشور به اندازه نویسندگان مطرح دیگر در سیاست حضور دارد، حضوری که گاه ناخواسته است و اتفاق بالا نمونه ای از آن است!
● سیمین جاویدان
سیمین دانشور اقدام به نگارش خاطرات خود کرده است و اعلا م کرده که این خاطرات پس از مرگش به چاپ خواهد رسید. شاید این نوشته ها چیزی شبیه «سنگی بر گوری» باشد که آل احمد نوشت و پس از مرگش به چاپ رسید: حکایتی تکان دهنده از رنج هایی که او و سیمین برای بچه دار شدن کشیده بودند.
سازمان میراث فرهنگی به درخواست دانشور، خانه ای را که او و جلا ل در آن زندگی می کردند، ثبت کرده و سیمین آرزو دارد که پس از او، این خانه تبدیل به کانونی فرهنگی برای استفاده هنرمندان و نویسندگان شود.
او درباره خاطراتش که نام «یادداشت های شب» دارد، گفته است: بیشتر وقایعی که در یاداشت های شب از آنها یاد کرده ام، داستان شده اند. برای همین دیگر اصراری به انتشارشان ندارم.
داستان معاشرتم با احمد میرعلا یی که آن موقع در فرانکلین بود در «از پرنده های مهاجر بپرس» به قصه تبدیل شده یا درباره غزاله علیزاده و این که سرطان سرتا پایش را گرفته بود، قصه ای نوشته ام به نام «متبرک باد خلیفه بودن انسان بر زمین، متبرک باد» که چاپ شده است.
دانشور بعضی از مطالب «یادداشت های شب» را به طور پراکنده در نشریات چاپ کرده است که از آن جمله می توان از شرح دیدار صادق هدایت و تصحیح داستان های ابتدایی دانشور توسط او یاد کرد.
تا به حال هیچ اقدامی برای تجلیل از او از طرف مقامات یا متولیان فرهنگی صورت نگرفته است و با همه افتخارآفرینی و ماندگاری، به عنوان چهره ماندگار معرفی نشده است اما مگر چهره ماندگار شدن با اعطای این عنوان از طرف یک رسانه، صورت می گیرد؟! سیمین دانشور چهره ماندگار وجاویدان فرهنگ ایرانی است و بزرگتر از آن است که از این گونه جایزه ها بخواهد. او زنده می ماند و تا قرن ها همراه مردم این سرزمین است وبه آنها سلا م می گوید، دستشان را می گیرد و از جزیره سرگردانی می رهاند و به منزل مقصود نزدیک می کند.
سیمین زنده می ماند.
ببخشید شما ثروتمندید؟

1354
● یغما گلرویی در ساعت پنج بامدادِ روز 6 امرداد 1354 برابر با 1975/7/28 در بیمارستان مهر شهرستان ارومیه متولد شد.
● مادرش نسرین آقاخانی، پدرش هوشنگ گلرویی و خواهری بزرگ تر از خود به نامِ یلدا داشت.
● وقتی که یک ساله بود ، خانواده به تهران نقل مکان کرد و ساکن کوچهی سی امِ خیابان گیشا شد.
1373 - 1361
● دورانِ دبستان را در دبستانِ محمد باقر صدر و دورهی راهنمایی را در مدرسه طالقانی گذراند.
● تجربه کردنِ سیاهی جنگ و مرگِ دوستانِ هم کلاسش در بمبارانِ خیابانِ گیشا.
● آغازِ دورهی دبیرستان در مدرسهی مطهری واقع در خیابانِ پاتریس لومومبا.
● در سال دوم دبیرستان محرومیت از تحصیل به مدت دو سال به خاطرِ درگیری با ناظم دبیرستان.
● آغاز شعر و شاعری.
● تحصیل در دبیرستانِ شبانه.
● دستگیری به جرمِ دیوارنویسی برای مدتِ چند هفته و عدمِ اجازه ی خروج از تهران به مدت شش ماه.
1376 - 1374
● رفت و آمد به دفترِ نشریه آدینه و ملاقات با نویسندهگانی چون فرج سرکوهی، مسعودبهنود، عمران صلاحی، محمدمختاری، حمید مصدق ، غزاله علیزاده، علی باباچاهی، ناصرتقوایی و...
● دیدار با احمدشاملو در دهکدهی فردیس. این دیدار و دیدارهای بعدی باعث مصمم شدن او به ادامهی کار هنری شد.
● نوشتن طرحِ اولیهی مسیح سرگردان.
● نوشتن نخستین ترانهها.
1377
● انتشار نخستین مجموعه شعر با نام گفتم : بمان ! نماند...
● ضبط نخستین ترانهها به صورتِ زیرزمینی با آهنگسازیِ حمیدرضاصدری و خوانندگیِ حمید طالب زاده.
● همکاری با یونیسف.
● تلاش برای راه اندازیِ نشریهیی با نامِ آرمان به همراهیِ عزت ابراهیم نژاد و کاوه نریمانی. (تمامِ مطالبِ جمع آوری شده برای شماره نخست به همراه رایانه و ... شبانه از تحریریه به سرقت میرود.)
1378
● انتشار دومین مجموعه شعر با نام مگر تو با ما بودی.
● کار بر روی شعرهای فدریکوگارسیا لورکا.
● کشته شدن عزت الله ابراهیم نژاد در واقعهی کوی دانشگاه.
● نوشتن شعرِ بلند ِقصه ی باغِ پسته.
● فروش کتاب و شعرخوانی به نفعِ انجمن حمایت از کودکانِ سرطانی با نادرابراهیمی.
● کار بر روی غزلِ غزل های سلیمان.
● آغاز به جمع آوریِ مجموعهیی از ترانهها.
1379
● انتشار نخستین مجموعه ترانه با نام پرنده بی پرنده .
● انتشار مجموعهیی از اشعار فدریکو گارسیا لورکا با نامِ نه ! نمیخواهم ببینمش.
● آخرین ملاقات با احمدشاملو در بیمارستان ایران مهر و تقدیم مجموعه شعرهای فدریکو گارسیا لورکا به ایشان.
● درگذشتِ احمدشاملو و نگارشِ مرثیه امرداد.
● در خرداد ماهِ همان سال وقتی شبانه به خانه برمیگشت توسط چند ناشناس با چماق و چاقو موردِ حمله قرار گرفت. چهار جراحتِ چاقو و شکستگیِ ساعدِ یک دست حاصلِ این درگیری بود.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ بدونِ شرح.
● همکاری با نشریه فیلم و سینما.
● کار کردن بر روی ترانههای شل سیلوراستاین.
● انشا مقطعِ تعدادی از غزلیاتِ حافظ در مجموعهیی با عنوانِ حافظِ یاغی.
● به راه اندازیِ جلساتِ ترانه خوانی و تشکیلِ خانه ترانه سرایانِ ایران به همراهِ دکتر افشین یداللهی ، نیلوفرلاری پور ، سعید امیراصلانی ، افشین سیاه پوش ، مهدی محتشم و...
● انتشار آلبومِ تا همیشه با صدای امیر کریمی. ( 4 ترانه ـ عاشق تر / چله نشین / جای تو خالی/ عطش شکن)
● انتشار آلبومِ دوستت دارم با صدای ناصرعبداللهی و دکلمه پرویزپرستویی به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2 ترانه ـ ضیافت / خدانگهدار)
● انتشار آلبومِ غزلک با صدای سعید شهروز. ( 4 ترانه ـ غزلک/ خورشید خانوم / همزاد / گُلِ یخ)
1380
● انتشارِ دومین مجموعه ترانه با نامِ تنها برای تو مینویسم، بی بیِ باران.
● به علتِ زیاد بودنِ مواردِ اصلاحیه ارائه شده توسطِ ارشاد ، از انتشارِ دو مجموعهی عاشقانههای سلیمان و مجموعه ترانههای شل سیلوراستاین با نامِ زنده باد زنِ کچل منصرف میشود.
● همکاری با نشریه باور.
● آغازِ کار بر روی رمانِ یک مرد.
● نوشتنِ فیلمنامهی زنجیری.
● علامت و فاصلهگُذاری دو مجموعهی تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغازى فصلِ سرد از فروغفرخزاد در مجموعهیی با نامِ پریِ کوچک.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ کنکوریها.
● بازی در فیلم سینمایی هفت ترانه به کارگردانیِ بهمن زرّینپور در کنارِ ایرج راد، لعیا زنگنه، سحر جعفریجوزانی، شروین نجفیان.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ توپِ گِرد.
● کار بر روی شعرِ شاعرانِ جهان .
● نوشتنِ هایکوهای زندان
● انتشار آلبومِ حامی با صدای حمیدحامی. (2 ترانه ـ حامی / میدونم که یک نفر هست)
● انتشار آلبومِ ندای عاشقانه با صدای حمیدطالبزاده. (2 ترانه ــ رُمان / چی بخونم؟).
● انتشار آلبومِ نقاب با صدای سیاوشقمیشی. (3 ترانه ـ نقاب / خسته شُدم / فاصله)
1381
● انتشارِ سومین مجموعه شعر با نامِ اینجا ایران است و من تو را دوست میدارم.
● انتشارِ مجموعهیی از شعرِ هفت شاعرِ جهان (نزّارقبانی، مارگوتبیکل، فدریکوگارسیالورکا، پُلاِلوار، ناظمحکمت، ویسواواشیمبورسکا، شیرکوبیکس) با نام تمامِ کودکانِ جهان شاعرند.
● انتشارِ مجموعه پریِ کوچک.
● همکاری با بخشِ فرهنگ و هنرِ روزنامه گلستان ایران. (توقیف نشریه بعد از چهارده شماره)
● نوشتنِ دو ترانهی برایِ فیلم سینمایی فوتبالیستها به کارگردانیِ اکبر ثقفی و با بازیِ علی پروین و خوانندگیِ امیر کریمی.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ کمربندها را ببندید.
● آشنایی با آزاده خواجه نصیری (نقاش) در نمایشگاه نقاشی. (15 آذر)
● مصاحبه با بخشِ فارسی زبانِ رادیو BBC.
● انتشار آلبوم آدم و حوا با صدای شادمهرعقیلی. (2 ترانه ـ ستاره/ امشب انگار)
● انتشارِ آلبومِ دروغچرا با صدای هومن بختیاری به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2 ترانه ـ تکسوار / رفتنِ تو)
● انتشارِ آلبومِ ستارگانِ عشق با صدای امیر کریمی و قاسم افشار. (2 ترانه ـ یادِ تو سبزه / ساده بودیم)
● انتشارِ آلبومِ پسر ایرونی با صدای فرهاد جواهرکلام. (1 ترانه ـ گریهکن)
● انتشارِ آلبومِ دورنگی با صدای بهنام صفاریان. (1 ترانه ـ دورنگی)
● انتشارِ آلبومِ قشنگِ روزگارِ من با صدای شهرام فرشید ـ ناصرعبداللهی و دکلمهی مهین کسمایی و احمدرضااحمدی به صورتِ کتاب / کاست و CD. (تمامِ ترانهها و شعرهای دکلمه ـ بینقاب / آفتابی / عاشقانه / سوالِ ساده / مثلِ قدیم / کودکی)
● انتشارِ آلبومِ فوتبالیستها با صدای امیر کریمی و دکلمه علی پروین به صورتِ کتاب / CD و کاست. (2ترانه و شعرِ دکلمهها ـ تو میتونی / آغازِ سفر)
1382
● انتشارِ سومین مجموعه ترانه با نام بیسرزمینتر از باد.
● انتشارِ ترجمه رمانِ یک مَرد نوشتهی اوریانافالاچی.
● انتشارِ فیلم نامهی زنجیری.
● ازدواج با آزاده خواجه نصیری ( 18 دی ماه)
● کار بر روی ترجمهی پنج دفتر از اشعارِ مارگوت بیکل با نامِ فرشتهیی در کنار توست با همکاریِ ندازندیه.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ کوچهی اقاقیا.
● کار بر روی مجموعهیی از اشعارِ فدریکوگارسیا لورکا با نامِ آوازهای کولیِ در به در.
● انتشارِ آلبومِ برای تو با صدای شهیاد. (1ترانه ـ بیبیگُل)
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ رانتخوارکوچک.
● انتشارِ آلبومِ پرنده بیپرنده با صدای رضایزدانی و دکلمه یغماگلرویی به صورتِ کتاب / کاست و CD. (تمامِ ترانهها و شعرهای دکلمه ـ کافه نادری / غیرِمُجاز / پرنده بیپرنده / شبنمِ بیداری / مرثیه عاشقانهس/ بیبیِ هزارستاره/ لالهزار / نُتِ آخر / یکیبود یکی نبود / نمایش / جُردن)
● انتشارِ آلبومِ هَر جا باشی دوسِت دارم با صدای راما. (2 ترانه ـ خط موازی / بندر)
● انتشارِ آلبومِ بیسرزمینتر از باد با صدای سیاوشقمیشی. (5 ترانه ـ بیسرزمینتر از باد / زارع / عسلبانو / پرسه / لعنت)
● انتشارِ آلبومِ بیخیال با صدای مهراجمحمدی. (1 ترانه ـ بیخیال)
● انتشارِ آلبومِ جشنِ گریه با صدای حامد مقدم. (2 ترانه ـ جشنِ گریه / بیا به خوابم)
● انتشار آلبومِ اسمِ تازه با صدای افشین فتحی. (4 ترانه ـ صدای تو /مرا به یادآر / بوته ی یاس ؟ اسمِ تازه )
● انتشارِ آلبومِ گلابتون با صدای سعیدشهروز. (2 ترانه ـ ننه خورشید / چشمای تو یعنی وطن)
● انتشار آلبومِ زندهگی عروسکی با صدای نادر مسچی. ( 1 ترانه ـ یکی بود، یکی نبود)
● انتشار آلبومِ گُناهِ لیلی با صدای مهران احراری. (2 ترانه ـ خاتون / آهو خانم)
● انتشار آلبومِ مَردِ شرقی با صدای رامین زحمتی. (2ترانه ـ مردِ شرقی / شب)
● انتشار آلبومِ فالگیر با صدای پرهام. ( 4 ترانه ـ فالگیر / نگاهِ سَرد / ترانه یادم نمیاد / نامهرسون)
1383
● انتشارِ مجموعهیی از دَه شاعرِ جهان ( پابلونرودا، اکتاویوپاز، ژاکپرِوِر، نزّارقبّانی، برتولتبرشت، فدریکوگارسیالورکا، ناظمحکمت، غادةالسمان، خوآنرامونخیمنس، لنگستونهیوز.) با عنوانِ جهان در بوسههای ما زاده میشود.
● انتشار ترجمه رمانِِ نامه به کودکی که هرگز زاده نَشُد نوشتهی اوریانافالاچی.
● انتشار ترجمه اشعارِ مارگوت بیکل با نامِ فرشتهیی در کنار توست.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ بانکیها .
● سفر به گنبدِ کاووس و کاربر روی اشعار مختوم قلی فراغی در مجموعهیی با نامِ چشمان تو قاتل منند.
● نوشتنِشعرِ بلندِ چپقِ صلح.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ عشقِ گمشده.
● نوشتنِ فیلم نامهی پوکه.
● اعلام جدایی از خانهی ترانه سرایان در اعتراض به نحوهی عملکردِ گردانندگان.
● مصاحبه با ایرج جنتی عطایی در لندن پیرامون ترانه و ترانه سرایی.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژ سریالِ متهم گریخت.
● نوشتنِ دو ترانه برای فیلم سینماییِ سرود تولد به کارگردانیِ امیر قویتن و خوانندگیِ امین حیایی.
● گردآوری ، تنظیم و علامت گذاریِ مجموعه اشعار زنده یادِ حسین پناهی در قالبِ هفت دفتر. (خودِ پناهی در هنگامِ حیات این وظیفه را به عهدهی او گذاشته بود.)
● انتشار آلبومِ فقط خودمُ خودت! با صدای فرهادجواهرکلام. (تمامِ ترانهها ـ فقط خودمُ خودت / بابا تو دیگه کی هستی؟ / هق هقِ تلخ / خواستنِ تو کارِ دله (نگو دوسم نداشته باش) / یک کلام ختمِ کلام / بی خیالی / هیشکی تو رُ دوس نداره)
● انتشار آلبومِ عشق یخی با صدای محمدقاضیزاده. (1 ترانه ـ فانوس)
● انتشار آلبومِ جوونی با صدای امیرکریمی. (2 ترانه ـ قبیلهی بیمست / بیبیِ بارونی)
● انتشار آلبومِ جواب فوری با صدای گروه آراکس. (1 ترانه ـ تلفن)
1384
● انتشارِ چهارمین مجموعه ترانه با نامِ رقص در سلولِ انفرادی.
● انتشارِ مجموعه نامهی سلام ! خانمِ رنگین کمان !
● انتشارِ مجموعهیی از اشعارِ نزارقبانی با نامِ باران ،یعنی تو برمیگردی.
● انتشارِ گفتگو با ایرج جنتی عطایی به همراهِ گزینهیی از ترانهها و نقد و نظر با عنوانِ مرا به خانهاَم بِبَر.
● نوشتنِ هشت ترانه برای فیلم سینمایی سرود خوشبختی به کارگردانیِ امیر قویتن و با بازیِ خسروشکیبایی.
● آغاز فعالیت در زمینهی عکاسی اجتماعی.
● شعرخوانی در نمایشگاهِ نقاشی هانیبال الخاص در گالریِ هما.
● کار بر روی مجموعهیی از شعرهای اورهان ولی با نامِ ماهیِ مست.
● نوشتنِ مجموعه شعرِ ما رُ ببخشین آقای دیکتاتور.
● نوشتن ترانهی تیتراژ برای فیلمِ سینمایی حکم به کارگردانیِ مسعودکیمیایی و خوانندهگیِ رضایزدانی و بازیِ عزتالله انتظامی ، خسروشکیبایی، لیلا حاتمی ، بهرام رادان ، پولادکیمیایی، مریلازارعی.
● شرکتِ مجدد در جلسات خانهی ترانه سرایان.
● نوشتنِ ترانهی تیتراژسریالِ زندهگی به شرطِ خنده.
● آغاز به جمع آوریِ مجموعهیی از ترانههای ترانه سرایانِ معاصر با عنوانِ ما ترانه سراییم.
● انتشار آلبومِ همترانه با صدای محمدرضاآزادپور. (3 ترانه ـ سفر / همترانه / بانو)
● انتشار آلبومِ میشناسمت با صدای پرهام. (2 ترانه ـ یه موتور / دریا رُ دریاب)
● انتشار آلبومِ روزهای بی خاطره با صدای سیاوش قمیشی . (3 ترانه ـ تصور کن / یاد من باش / پنجره)
● انتشار آلبومِ با من خطر کن با صدای علیرضا بلوری. (2 ترانه بیستاره / سلام بیریا)
● انتشار آلبومِ آبی و سبز و قرمز با صدای گروه کارما. (2 ترانه ـ خوشخیال / لیلی گشنه)
● انتشار آلبومِ آواز خوان ، نه آواز با صدای حسن شماعی زاده. (1 ترانه ـ گیتار)
● انتشار آلبومِ شبِ شیشهیی با صدای حمید پیروزنیا. (1 ترانه ـ قصه ی شهرِ فرنگ)
● انتشار آلبومِ شاکی با صدای طوفان. (1 ترانه ـ بارون)
● انتشار آلبومِ مارکِ عاشقی با صدای کیوان تافته . (1 ترانه ـ ترانه)
1385
● کار بر روی ترجمه شعرِ بلندِ زوزه اثرِ آلن گینزبرگ با همکاریِ حسن علیشیری .
● جمع آوریِ اشعارِ پنجمین مجموعهی ترانهها با نامِ تصور کن.
● عکاسی از محمود دولت آبادی.
● ترجمه ترانههای احمد کایا با همکاریِ آیدین آقاخانی در مجموعهیی با نامِ دیوارها سخن نمیگویند.
● جایزهی تندیس طلایی مجلهی دنیای تصویر برای بهترین ترانه تیتراژ به رضا یزدانی برای اجرای ترانهی لاله زار در فیلم حکم ساخته مسعود کیمیایی .
● انتشار آلبوم یادِ من باش با صدای فرزین. (3 ترانه ـ یادِ من باش / با من بمون / مادر )
● انتشارِ آلبومِ قشنگ روزگار با صدای فرامرز آصف. (1 ترانه ـ گل فروش)
● انتشارِ آلبومِ امشب با صدای شیلا. (1 ترانه ـ تو دیگه کی هستی)
● عکاسی از سیمین بهبهانی و همکاری با فصلنامه گوهران برای ویژه نامه سیمین بهبهانی.
● کار بر روی مجموعهیی از شعرهای چارلز بوکوفسکی با نام به سلامتیِ برادم هیچ کس.
● انتشار آلبومِ عسل با صدای محسن فلاح. (1 ترانه ـ قصه کهنه)
● انتشار آلبومِ منو ببخش با صدای راما. (1 ترانه ـ فدای چشات)
● انتشار آلبومِ نه دیگه با صدای آریان. (3 ترانه ـ بهار / بنویس / خونه)
● عکاسی از مسعود کیمیایی در حال ساختن فیلم رییس.
● ترجمه شعر چپق صلح به زبان انگلیسی توسط خانم مهسا سماواتی.
● نوشتن ترانه برای فیلم رییس، ساختهی مسعود کیمیایی با آهنگسازی و اجرای رضا یزدانی با بازی فرامرزقریبیان، امین تارخ، خسرو شکیبایی، پولاد کیمیایی، لعیا زنگنه، مهناز افشار و...
● نوشتن مجموعهیی از شعرهای کوتاه با عنوان هایکوهای زندان.
● انتشارآلبوم هیس به خوانندگی و آهنگسازی رضایزدانی. (9 ترانه- شمال/ آوازه خون / مش رمضون/ یکی در میون/ برج/ نانوشته/ کارتون/ زندگی نامه/ دنیای وارونه)
● انتشار آلبومِ ترانه باران با صدای شاهرخ. (1ترانه ـ نازنین )
● انتشار آلبومِ هیشکی مثِ تو نمیشه با صدای فرهاد جواهرکلام. (10 ترانه ـ هیشکی مثِ تو نمیشه / با یه چش به هم زدن / میخوام همه دنیا اینُ بدونن / تنها / جای تو این جا خالیه / خیلی دلم تنگه برات / چشمم تو رُ گرفته / یادت نره / آخرین عشقِ همیشه)
● انتشار آلبومِ لحظه دیدار با صدای چنگیز حبیبیان. (1 ترانه ـ فرصت)
● انتشار آلبومِ آدم آهنی با صدای عباس شادکمالی. (1 ترانه ـ چشم، چشم، دو ابرو)
1386
● انتشار پنجمین مجموعه ترانه با نام تصور کن توسط انتشارات نگاه.
● انتشار ترانههای احمد کایا در مجموعهی دیوارها سخن نمیگویند توسط انتشارات نگاه.
● انتشار شعرهای اورهان ولی در مجموعهی ماهی مست توسط انتشارات نگاه.
● انتشار شعرهای مختوم قلی فراغی در مجموعهی چشمان تو قاتل منند توسط انتشارات نگاه.
● نوشتن مجموعه شعری با عنوان گریههای گربهی خاکستری.
● انتشار آلبوم رهسپار با صدای سام اسدی (1 ترانه - منُ ببخش)
● انتشار آلبوم اوج با صدای فرزان (1 ترانه – دختر ناز ایرون)
● انتشار آلبوم شبح با صدای بهنام صفاریان. (1 ترانه ـ شب انتظار من)
● ترجمهی کتاب جنس ضعیف از اوریانافالاچی.
● عکاسی از جواد مجابی، شیرین عبادی، محمد حقوقی و...
● همکاری با امیر محمد قاسمی زاده در ساخت مستندی درباره سیمین بهبهانی با نام یک دریچه آزادی.
● نوشتن ترانهی متن برای فیلم سینمایی رفقای فراموش شده به کارگردانی روزبه روحی پور با آهنگسازی و اجرای رضا یزدانی.
● ترجمهی مجموعهیی از اشعار لویی آراگون با یلدا گلرویی.
● نوشتن فیلمنامهیی با عنوان خاطرات یک چاقو.
نويسندگان و شاعران جوان
