تبليغاتX
**نويسندگان و شاعران جوان**

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز با حافظ+++  ماهنامه نویسندگان و شاعران جوان ایران

ماهنامه اينترنتي


نويسندگان و شاعران جوان

 

پيش شماره(ارديبهشت ۱۳۸۷)

 

دانلود ماهنامه(۱.۳مگابایت ذخیره شده در فایل zip)


-

+ نوشته شده در ساعت 1:30 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

بي يار مقاله ها خواندني نيست!

سلام،وبسايتي كه در مقابل داريد اولين نسخه منتشره وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان است.اين پيش شماره قبل از نسخه اصلي در وبلاگ قرار گرفت كه هم پيش در آمدي به شماره اصلي خرداد ماه قرار بگيرد و هم نمونه اي باشد براي دوستان در اين شماره قسمت مقاله بدليل مشكلاتي كه آقاي شهروز بيدآبادي مقدم داشتند پر رونق نخواهد بود و به جاي مقاله به معرفي ماهنامه اقدام مي كنيم.فكرهاي اوليه اين ماهنامه نوپا در ۱۷آذر ماه۸۶ شكل گرفت و در۲۵ اسفند ماه ۸۶كار خود را آغاز كرد بصورتيكه در اين مدت به پخش اطلاعيه و پيام در مورد خود مي پرداخت.با كمك دوستان اين ماهنامه براي درج مطالب و دلنوشته هاي دوستان شكل گرفت و انشاا... كار با جدّيت ادامه خواهد يافت.شما دوست عزيزي كه همكنون اين مطالب را ميخوانيد: اگر توانايي نوشتن را در خود حس مي كنيد شما را دعوت به همكاري مي نماييم براي اطلاعات بيشتر در اين خصوص به صفحه چگونگي ارسال مطالب مراجعه نماييد.

البته توجه شود در این شماره مقاله و شعر منتخب ماه به ثبت نرسیده است.

با تشکر امید هادی

+ نوشته شده در ساعت 0:59 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

انتخاب سوپی | اُ. هنری |ترجمه: زرین بختیاری‌زاده

سوپی روی یک نیمکت درمیدان مَدیسون نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می‌رسید و او می‌دانست که باید هرچه زودتر نقشه‌هایش را اجرا کند. با ناراحتی روی نیمکت جابه‌جا شد. احتیاج به سه ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت. معمولا زمستان‌هایش را این‌گونه سپری می کرد.

وحالا وقتش بود، چون شبها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه اش کرد. نقشه ساده ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می خورد، سپس به آنها می گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می کردند. ساده وراحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته براه افتاد.

چیزی نگذشت که به یک رستوران در برادِوی رسید. آه! خیلی عالی

بود. فقط می بایست یک میزدررستوران پیدا کند و بنشیند.

آنوقت همه چیز روبراه بود. چون وقتی می نشست، مردم تنها می توانستند، کت و پیراهنش را ببینند که خیلی کهنه نبودند؛ هیچ کس

شلوارش رانمی دید. راجع به سفارش غذا فکر کرد. خیلی گران نه؛

اما باید خوب باشد. اما وقتی که سوپی وارد رستوران شد، گارسن شلوار کثیف و کهنه و کفشهای افتضاح او را دید. دستهایی قوی یقه او را گرفت

و به اوکمک کرد که دوباره خودش را در خیابان ببیند! حالامجبور بود

که نقشه دیگری بکشد. ازبرادِوی گذشت و خودش را در خیابان ششم دید، جلوی ویترین مغازه ایستاد و نگاهی به داخل آن انداخت؛ همه چیز تمیز و براق بود. همه می توانستنداورا ببینند. آرام و بادقت سنگی را برداشت و به طرف شیشه پرت کرد. شیشه با صدای بلندی شکست.مردم به آنطرف دویدند. سوپی خوشحال بود چون مقابلش یک پلیس ایستاده بود.

سوپی حرکت نکرد. در حالی که دستهایش در جیبش بود، ایستاد ولبخند زد.

با خود اندیشید:" بزودی در زندان خواهم بود ". پلیس به طرفش آمد وپرسید:" کی این کارو کرد؟ " سوپی گفت:" من بودم ". اما پلیس می دانست کسانی که چنین کاری می کنند، نمی ایستند که با پلیس صحبت کنند، بلکه پا به فرارمی گذارند. درست درهمین موقع پلیس، مرد دیگری را دید که در حال دویدن بود تا به اتوبوس برسد. بنا براین پلیس به تعقیب او پرداخت. سوپی لحظه ای این صحنه را تماشا کرد. سپس راهش را کشید و رفت؛ باز هم بدشانسی. دیگر داشت عصبانی می شد. اما آنطرف خیابان رستوران کوچکی دید. با خودش فکر کرد: " عالیه! " ووارد شد.

این بارهیچ کس متوجه شلوار و کفشهایش نشد.

شام خوشمزه ای بود. بعد از شام به گارسن نگاهی کرد و با لبخند گفت:" می دانید، من هیچ پولی ندارم پلیس را خبر کنید. زود باشید چون خیلی خسته ام ".

گارسن جواب داد:" پلیس بی پلیس. هی، جو!".

پیشخدمت دیگری به کمک اوشتافت و با هم سوپی را به داخل خیابان سرد پرت کردند. سوپی نقش زمین شد با سختی از جا برخاست،عصبانی بود. با زندان گرم و نرمش هنوز خیلی فاصله داشت؛ واقعاً ناراحت بود. دوباره براه افتاد. یک زن زیبای جوان مقابل ویترین مغازه ای ایستاده بود. کمی آنطرف ترهم یک پلیس قرار داشت. سوپی به زن جوان نزدیک شد؛ دید که پلیس او را می پاید. با لبخند از زن دعوت کرد که او را همراهی کند. زن قدری فاصله گرفت و با دقت بیشتری شروع به تماشای ویترین مغازه کرد. سوپی نگاهی به پلیس انداخت. سپس دوباره شروع به صحبت با زن کرد. زن می توانست درعرض یک دقیقه پلیس را خبر کند. سوپی درهای زندان را مجسم کرد،اما ناگهان زن بازوی او را گرفت و با خوشحالی گفت:" بسیارخوب به شرط یک گیلاس مشروب، تا پلیس متوجه نشده راه بیفت ". وسوپی بیچاره با زن جوان که هنوز بازویش را گرفته بود به راه افتاد.

سر پیچ بعدی از دست زن پا به فرار گذاشت. به وحشت افتاده بود،

با خود اندیشید:" با این وضع هرگز به زندان نخواهم افتاد ". آهسته براه افتاد وبه خیابانی رسید که تئاترهای زیادی در آن بود. آدمهای زیادی آنجا بودند، آدمهای پولدار با لباسهای گرانبها. سوپی می بایست کاری کند تا به زندان برود. نمی خواست حتی یک شب دیگر روی نیمکت میدان مَدیسون سر کند. کلافه شده بود. ناگهان چشمش به یک پلیس افتاد. شروع کرد به آواز خواندن، فریاد زدن و سروصدا کردن. این بار باید نقشه اش کارگر می افتاد؛ اما پلیس پشتش را به او کرد و به مردی که نزدیکش ایستاده بود گفت:" زیادی خورده، اما خطرناک نیست؛ بذار به حال خودش باشه ". اما درست درهمین وقت چشم سوپی داخل یک مغازه به مردی افتاد که چتر گرانبهایی داشت. مرد چتر را در کناردرگذاشت

و سیگاری بیرون آورد. سوپی وارد مغازه شد، چتر را برداشت وآهسته بیرون آمد. مرد به سرعت دنبالش آمد وگفت:" چتر مال منه ". سوپی جواب داد:" راستی؟ پس چرا پلیس را خبر نمی کنی؟ زود باش پلیس آنجاست ". صاحب چتر با ناراحتی گفت:" اشتباه از من است. امروز صبح آنرا از یک رستوران برداشتم. خوب اگر مال شماست معذرت می خواهم "... سوپی گفت:" البته که مال منه ". پلیس متوجه آنها شد. صاحب چتر به سرعت دور شد و پلیس هم به کمک دختر جوانی رفت که می خواست از خیابان رد شود. حالا دیگر سوپی واقعاً عصبانی بود. چتر را دور انداخت و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به پلیسها. درست حالا که اومی خواست به زندان بیفتد، آنها نمی خواستند او را به آنجا بفرستند. دیگر عقلش به جایی نمی رسید. به طرف میدان مَدیسون و خانه اش یعنی نیمکت براه افتاد. اما سر یک پیچ ناگهان ایستاد. اینجا در وسط شهر یک کلیسای قدیمی زیبا وجود داشت. از میان یک پنجره صورتی رنگ، نور ملایم و صدای موزیک دلنشینی بیرون می آمد. ماه در بالای آسمان بود. همه جا ساکت وآرام بود. برای چند لحظه کلیسای ده بنظرش آمد وسوپی را بیاد روزهای خوش گذشته انداخت. یاد روزهایی که مادر، دوستان

وچیزهای قشنگی در زندگی داشت. بعد به یاد زندگی امروزش افتاد. روزهای پوچ، رویاهای بر باد رفته... و سپس ناگهان یک چیز

شگفت انگیز اتفاق افتاد. سوپی تصمیم گرفت که زندگیش را تغییر دهد وآدم تازه ای باشد. با خود گفت:" فردا به شهرمی روم و کار پیدا می کنم. دوباره زندگی خوبی پیدا خواهم کرد. آدم مهمی می شوم، همه چیز عوض خواهد شد. باید... ".

دستی را روی بازویش احساس کرد. از جا پرید و بسرعت اطرافش را نگریست. پلیسی مقابلش ایستاده بود.

پرسید:" تو اینجا چه میکنی؟ "

سوپی پاسخ داد:" هیچی ".

پلیس گفت:" پس با من بیا ".

فردای آنروز سوپی فهمید که باید سه ماه زمستان را در زندان بگذراند

برگرفته از سایت قابیل

+ نوشته شده در ساعت 0:58 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

پريدي پر كشيدي با باد

به اوج آسمانها

ستاره شدي يك ستاره

پرنده اي پرنده

پريدي با دل خسته

مرا راحتي خون تو بود

بريدي از همه دنيا

براي ميهنت ايران

تو رفتي و نامت هم بردي

شدي عشق؛شهيد گمنام

کاری از امید هادی آذر ماه ۱۳۸۴

-------------------------------

در دل اين شب تار من تو را خواهم يافت

درپي چند ستاره زير نور مهتاب

مي آيم دنبالت

به عشقي و اميدي

كوچه به كوچه ، ديوار به ديوار،ساعتي مانده به صبح من تو را خواهم يافت

به دنبال قطره هاي كوچك آب بر روي زمين ، ردپاي باراني؛راه چه دور بس طولاني

به دنبال نسيم خنك پاييزي روي برگهاي زرد مي آيم دنبالت

شب چه سكوتي دارد ، سخت است اما به يك لحظه نگاهت مي ارزد

كاش تو هم كمي ياد من بودي،رفتي اما من تو را خواهم يافت

اميد هادي اسفند ماه ۱۳۸۴

+ نوشته شده در ساعت 0:49 توسط امیدهادی |

اندر عوالم كنكور با طعم توت فرنگي!

 

انشا ا... به هيچ كنكوري بر نخورد

 

اينكه اعتبار كنكور به كي برميگرده به ما هيچ ربطي نداره و باز به ما ربطي نداره كه اعتبارش تا كي باقي هستش.تنها چيزي كه به ما ربط داره جواناني هستند كه در حال گذر از اين هفت خوان هستند كه گاها در يكي از خانها جان به جان آفرين تسليم مي گويند.در ميان جوانان يه عده هستند كه از 7 سال قبل يعني از اول راهنمايي شروع به برنامه ريزي كردند. كه البته در خبرهاي واصله، كاخ سفيد هم در مقابل اين مدل برنامه ريزي كف كرده.اينها از اونهايي هستند كه عشقشون درس و كتاب و مشقه و به درسخوانان 7 خط مشهورند.به تفسير هر چه زمان اين برنامه ريزي كم ميشه شايد عشق هم كم بشه و نيز خطوط!اما در اين ميان عده اي هستند روزانه 25 ساعت در كلاسهاي كنكورند و روزانه بالغ بر 2000تست مي زنند به اينها گويند معتاد تست اين نوع معمولا آنقدر تست زده اند كه همه چيز را سياه وسفيد وجهارخونه مي بينند

در اين ميان نوع فوق جالبش هستش كه آخرهاي خرداد ماه به فكر كنكور مي افتن .و اصولا اينجور آدمها به دنبال راههاي ديگري غير از درس خواندن هستن از جمله ايشان از مهندسي هاي فراواني براي كنكور استفاده مي كنند و به كلاسهاي مهندسي معكوس كه بيشتر شبيه كارهاي هري پاتر هستش مي رن و ياد مي گيرن هميشه جواب تست در رياضي گزينه سمت چپ گزينه اي هستش كه صفر داره و جواب سوال 50 كنكور هميشه گزينه 1 هستش.تازه در اين جور كلاسها چيزهايي را هم كه ياد ميدن ثابت هم مي كنن.البته مخاطب اين نوع كلاسها عقل كل هايي هستند كه به قول خودشان نيازي به درس خواندن ندارن و پايگاهشون يا سرچهارراهه يا پشت بوم.حالا سري به سر جلسه ميزنيم.عدّه اي سرجلسه فقط دنبال بيسكويتش هستن و بعضي ها هم مانندي سدي هستند كه شكستن و آب از سرو روشون ميره و چنان اضطرابي دارن كه احتمالا قبض روح بشن.بعضي ها عين خيالشون نيست كه سر جلسه كنكور هستن و آخر جلسه مثل اينكه نامه اعمالشون رو گرفتن دستشون با تعداد جوابي در حدود 4 عدد كه آنها هم مربوط به نظرسنجي هاي سازمان سنجشه با خنده اي مليح از جلسه بيرون ميروند.عده اي نيز به مهندسي معكوسشان مي پردازن.و عده اي روشهاي 10-20-30...را سرلوحه كارشان قرار مي دهند.در اين ميان بعد از كنكور اگر به محوطه حوزه سري بزنيم هم جالب خواهد بود.به صورت كلي همه ي 7 خطه ها حرص 1 درصدهايي را مي خورند كه موجب 99 درصد شدن درصدهايشان شده وتعدادي ديگر از طعم بيسكويت حرف مي زنن كه مال من پرتقالي بود و مال تو با طعم توت فرنگي!!

 

اميد هادي              1387/1/14

+ نوشته شده در ساعت 0:24 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

یک نما

مشاهده سایز اصلی

از مهرداد نادري

+ نوشته شده در ساعت 0:6 توسط مهرداد نادری |

قیصر امین پور

امین پور

اثر چند رسانه

دانلود ترانه به یادت با صدای محمد اصفهانی همراه با دکلمه قطعه ای از آینه های ناگهان(wma 1.3mb)

برای دانلود بعد از راست کلیک گزینه save target as... را انتخاب نمایید.

زندگینامه

قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی. او در سال ۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت.

قیصر امین‌پور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند ادامه داد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۶۳ بار دیگر و این بار در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد. او که در سال ۱۳۷۶ خورشیدی موفق به دریافت مدرک دکترا از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد، بعدها رساله خود با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» را در قالب کتاب منتشر کرد.[۱]

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم: طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).

از دیگر آثار قیصر امین‌پور، می‌توان به مجموعه شعر «آینه‌های ناگهان» ۱۳۷۲، «گزینه اشعار» (۱۳۷۸، مروارید) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگردان‌اند» (۱۳۸۰، مروارید)،«دستور زبان عشق» (۱۳۸۶، مروارید) اشاره کرد. «دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور، تابستان امسال در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

دكتر قيصر امين پور در بامداد روز سه شنبه هشتم آبان 1386 بر اثر عارضه قلبي در بيمارستان دي تهران در گذشت.

نمونه اشعار

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!‏

می ‌توان آيا به دل دستور داد؟

می ‌توان آيا به دريا حكم كرد

كه دلت را يادی از ساحل مباد؟‏

موج را آيا توان فرمود: ايست!‏

باد را فرمود: بايد ايستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را‏

بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می ‌دانست تيغ تيز را

در كف مستی نمی ‌بايست داد

مرگ

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت.

منبع-دانشنامه رشد

+ نوشته شده در ساعت 0:4 توسط امیدهادی |

باتشكر از دبيران محترم جناب استاد اردشير صادقي - استاد دانشگاه ومعلم نمونه کشوری در سال ۷۵

جناب آقاي نجفيان

جناب آقاي عباسي

و از همه عزيزاني كه تاكنون مطالب آنها به دست ما رسيده

خانم ليدا اكرامي فهيمه م و آقاي صادق سپهري از تبريز

آقاي حميد سردشتي از پيرانشهر- خانم سپيده معصومي از تهران

مطالب اين عزيزان در

حال بررسي است و در شماره هاي بعدي در صورت پذيرفته شدن در ماهنامه درج خواهد شد

+ نوشته شده در ساعت 0:3 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

ماه ارديبهشت يك ماه ادبياتي است

بزرگداشت سعدی - فردوسی و حکیم عمر خیام

وفات سهراب سپهری

و ماه تولد مرحوم دكتر قيصر امين پور و وفات سيد حسن حسيني

يادشان گرامي.

براي تعجيل در ظهور حضرت مــهدي دعا كنــــيــم.

هيات گروهي ماهنامه شاعران و نويسندگان جوان

+ نوشته شده در ساعت 0:2 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

شماره بعدی ما در تاریخ ۳۱ خرداد یا ۹ تیر عرضه خواهد شد

منتظر آثار سبزتان هستیم

تاماه بعد....

 

+ نوشته شده در ساعت 0:1 توسط نویسندگان و شاعران جوان ایران |

 

برداشت از مطالب اين وبلاگ و كپي نمودن آن شرعا حرام و در صورت مشاهده از شخص جاعل شكايت به عمل خواهد آمد

وبلاگ نويسندگان و شاعران جوان